شهراد Shahrad
تا لحظه شکست به خدا ایمان داشته باش، خواهی دید که ان لحظه هرگز نخواهد رسید 
قالب وبلاگ
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟


چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟


از دل اي آفت جان صبر توقع داري


مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است


آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او


درغمت شمه اي ازحال پريشان من است


ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز


كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است


عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست


اين بهشتي است كه درعالم امكان من است


آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل


اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است


كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر


ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است


اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد


داستاني است كه او عاشق دستان من است



عماد خراسانی

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 22:38 ] [ شهراد ]
باز آهنگ جنون مي زني اي تار امشب


گويمت رازي در پرده نگهدار امشب

آنچه زان تار سر زلف كشيدم شب و روز


مو به مو جمله كنم پيش تو اظهار امشب

عشق ، همسايه ديوار به ديوار جنون


جلوه گر كرده رخش از در و ديوار امشب

هر كجا مي نگرم جلوه كند نقش نگار


كاش يك بوسه دهد زينهمه رخسار امشب

از فضا بوي دل سوخته اي مي آيد


تا كه شد باز در آن حلقه گرفتار امشب ؟

سوزي وناله بيجا نكني اي دل زار


خوب يا شمع شدي همدل وهمكار امشب

اي بسا شب كه بروز تو نشستيم اي شمع


كاش سوزيم چو پروانه به يكبار امشب

آتش است اين نه سخن بس كن از اين قصه عماد


ورنه سوزد قلمت دفتر اشعار امشب

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 22:11 ] [ شهراد ]

با خنده کاشتی به دلِ خلق ، «کاش ها»


با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها


هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش


آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها


گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!


معشوقه بودن است و بریز و بپاش ها


ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟


دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟!


از بس به ماهِ چشمِ تو پر میکشم ٬ شبی


آخر پلنگ می شوم از این تلاش ها!

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 13:2 ] [ شهراد ]
نیمه شبان تنها


در دل این صحرا


گمشده خود را می جویم

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 17:32 ] [ شهراد ]

زندگی قید مکانی ست که بی تو زده ام


مرده شور ِ من و تنهایی من را ببرند!

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 10:24 ] [ شهراد ]
تو نباشی ...

 

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

 

شاید آخر سر پاییز توافق کردیم 

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 17:4 ] [ شهراد ]
 

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم

می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم

 

می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد

های و هــوی گریه های بیقراری می شوم

 

می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد

بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم

 

شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند

من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم

 

جای خونت  خــون  دلها می خـورم از دست عشــق

اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم

 

پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم

پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم

 

می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود

خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم

 

تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد

در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم

 

"دوستم داری؟"  میـان کـــوه نعــره می زنم

دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم

 

عاشــقت هستم نمی خواهی چـــرا باور کنــی؟

عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم

 

[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 17:9 ] [ شهراد ]
کاش یک لحظه شوم کودک و خوابم ببرد

 

فارغ از هر چه ، به گهواره ی لالایی تو 

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 17:57 ] [ شهراد ]

....شعله آغوش كنم ، حضرت نمرودم باش...

 

 

 

 
 
[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 17:51 ] [ شهراد ]
این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است...

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 17:42 ] [ شهراد ]

جرأتم نیست که در محضر والای تو پلکی

بزنم


لحظه ای بی تو!... جهان در نظرم تاریک

است

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 17:40 ] [ شهراد ]
 

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیت


سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت

 

فقط نه کوچه باغ ما… فقط نه اینکه این محل


احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

 

دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا


چه وعده‌ها که می دهی به رغم ناتوانیت

 

جواب کن به جز مرا… صدا بزن شبی مرا


و جای تازه باز کن میان زندگانیت

 

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای


سپس سر مرا ببَر به جای مژدگانیت

[ جمعه سی ام خرداد 1393 ] [ 10:8 ] [ شهراد ]

در کعبه اگر رخ تو می داشت بتی 


شک داشت تبر که بشکند شرکی را

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 10:58 ] [ شهراد ]
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام

طاقتِ فرسوده گیم هیچ نیست در پیِ ویران شدنی آنیم

دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی توفانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانیم

[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 11:21 ] [ شهراد ]
مثل عادت نیستی تا ساده انکارت کنم


تو نفس های منی باید که تکرارت کنم


مقتضای بودنی یعنی که بی تو نیستم


زندگی بخشی و باید عمر ایثارت کنم

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 18:52 ] [ شهراد ]
گر به لب زمزمه ی عشق گناه من و توست

راز گوی دل آشفته نگاه من و توست

پرتو عشق بود چاره ی گمراهی ما

این چراغیست که تابنده به راه من و توست

دست و پا بسته به طوفان حوادث چو  رویم

ساحل ایمن امید پناه من و توست

در کمین گاه قضا مایه ی پیروزی ماست

آرزوهای فراوان که سپاه من و توست

عشق ما را به نگاه همه روشن سازد

برق چشمان سخنگو که گواه من و توست

تیرگی را برد از ظلمت هستی غم عشق

شمع این شام سیه شعله ی آه من و توست

چشم ما روشن و تابنده ز دیدار هم است

دوری و بی خبری شام سیاه من و توست

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 9:1 ] [ شهراد ]
نیم مستم کردی ای ساقی منه ساغر ز دست


یا مده می یا مرا چون چشم خود کن مست مست


کاش دست من گیری که افتادم ز پای


کاش دست از ناز برداری که من رفتم ز دست


ای رقیب ار با تو بعد از این نه آن باشد که بود


یا از این پس با من شیدا چنین باشد که هست


گر بسوزد خرمنم گردن، شوم خاک درش


ور رود بر باد خاکم در رهش خواهم نشست


"قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری"


قدر گل بلبل بداند قدر می را می پرست


چون کبوتر گرد بام و منظرش گشتن چه سود


آن که چون پروانه با جان رشته الفت گسست


گرد سر گردیدنی دارم هوس پروانه وار


بر پر شوقم زدند این نقش از روز الست


خوب می دانی که من از جنس مرغان نیم


بال و پر بگشای مرغی را که دل در دام بست


زاهدا، از توبه کم گو با غزل های عماد


توبه ی یک روزه و صد ساله را خواهم شکست

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 0:9 ] [ شهراد ]

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست


بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او


پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای


وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو … من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد


گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت


غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی


دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 


[ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 ] [ 21:18 ] [ شهراد ]

عاشقی تقصیر یک پیغام نیست


صحبت از آن دانه و این دام نیست


عاشقی یک اتفاق ساده نیست


صحبت از دل بردن و دلداده نیست

عاشقی یک کلبۀویرانه نیست


صحبت از شمع وگل و پروانه نیست


عاشقی تصویر یک پاییز نیست


یک شب سرد و ملال انگیز نیست


عاشقی چیزی برای هدیه نیست


طرح دریا و غروب و گریه نیست


عاشقی یک نامه و نقاشی بیجان


که نیست


عکس قلبی تيرخورده...


قطره های خون میان آن که نیست


عاشقی روییدن یک غنچه در باران که نیست


هرچه می گویند این وآن که نیست


عاشقی تنهای تنها یک تب است


بی تو مردن در سکوت یک شب است

[ جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 17:8 ] [ شهراد ]

ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /

 ﭘﺮﺩﻩ ﯼ ﺧﻠﻮﺕ ﺍﯾﻦ


ﻏﻤﮑﺪﻩ ﺑﺎﻻ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /


ﮐﻨﺞ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﺧﻮﺵ ﮐﺮﺩ /


ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺷﺐ ﯾﻠﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /


ﺩﺭﺩ ﺑﯽ ﻋﺸﻘﯽ ﻣﺎ ﺩﯾﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﻐﺶ ﺁﻣﺪ /


ﺁﺗﺶ ﺷﻮﻕ ﺩﺭﯾﻦ ﺟﺎﻥ ﺷﮑﯿﺒﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /


ﺧﺮﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ /


ﮐﻪ ﭼﻮ ﺑﺮﻕ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺗﺮ ﻣﺎ ﺯﺩ ﻭﺭﻓﺖ /

 ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ

ﯼ ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻧﮑﺮﺩ / 

ﭼﻪ ﺩﻟﯽ

ﺩﺍﺷﺖ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ / 

ﺑُﻮَﺩ ﺁﯾﺎ ﮐﻪ ﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ

ﯾﺎﺩ ﮐﻨﺪ ؟ / 

ﺁﻥ ﮐﻪ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺩﻝ

ﺷﯿﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /

 ﺳﺎﯾﻪ ﺁﻥ ﭼﺸﻢ ﺳﯿﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ

ﺩﻭﺵ / 

ﻋﻘﻞ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺯﺩ ﻭ

ﺭﻓﺖ...

[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:6 ] [ شهراد ]

جهان اردی جهنم بود پیش از آمدن هایت
نمیگنجید در باور شود روزی تو پیدایت

خدا یک شب گل مینا به دست مهر داد و بعد
چکید از آسمان باران به گلبرگ نفس هایت

نسیم از کوچه باغ سبز نامت آمد و رد شد
شمیم گریه ای پیچید در آغوش دنیایت

کشید آن گونه نازت را به روی بوم نقاشی
که حیران ماند حتا خود از آن تصویر زیبایت

پری بانوی من! ای مهردخت روح انگیزم !
مرا بگذار تا دلخوش بمانم غرق رویایت

کسی فکرش نمیکرد اینهمه دیوانه ات باشم
که بعد از قرنها دوری کنم در شعر پیدایت

ستاره در ستاره شمع روشن کرده ام امشب
بیا و فوت کن ای ماه من در جشن فردایت

هر آن شعری که می گویم برای توست بانویم!
تمـــــــــــــام واژه ها ارزانی خاک کف پایت


[ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 8:18 ] [ شهراد ]

شب می شود که داغ مرا تازه تر کند


لج می کند که روز مرا بی اثر کند


یک طور می کشد بدنش را به آسمان


کل جهان بنام خودش یک نفر کند


زورم نمی رسد به شب و اتحادشان


شاید مگر که دست دعای سحر کند


امشب دوباره ذل زده ام تا ستاره ای


رحمی کند به گریه شما را خبر کند


همدست رنگ تیره ی شب ها دوچشم من


کرمش گرفته اشک مرا هم هدر کند


همدست رنگ تیره ی شب ها دو چشم توست


تصمیم گرفته ست مرا دربدر کند

[ یکشنبه چهاردهم اردیبهشت 1393 ] [ 11:11 ] [ شهراد ]

ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺍﻱ ﭘﺸﺖ ﺻﻠﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ


ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺟﻴﺒﻢ ﺑﺎﺷﺪ


ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻦ « ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ» ﺩﺭ ﺟﺎﻳﻲ ﺛﺒﺖ ﺷﻮﺩ


ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﻳﻪ ﻱ ﭘﺸﺖ ﺗﻠﻔﻦ ﺿﺒﻂ ﺷﻮﺩ


ﻧﮑﻨﺪ ﺷﺎﻫﺪ ﺩﻋﻮﺍﻣﺎﻥ ﺩﺭ ﻣﺎﺷﻴﻨﻨﺪ


ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺧﻞ ﺣﻤّﺎﻡ، ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻴﻨﻨﺪ


ﻧﮑﻨﺪ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻫﻨﺶ ﺑﺨﺶ ﮐﻨﺪ


ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺍﺯ ﻣﺮﺍ ﺗﻠﻮﻳﺰﻳﻮﻥ ﭘﺨﺶ ﮐﻨﺪ


ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﺪ ﺁﻧﭽﻪ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻣﻲ ﺩﺍﻧﻢ!

 

ﻧﮑﻨﺪ ﭘﺲ ﻓﺮﺩﺍ، ﺗﻴﺘﺮِ ﻳﮏِ «ﮐﻴﻬﺎﻧﻢ»


ﻧﮑﻨﺪ ﺭﺧﻨﻪ ﮐﻨﺪ ﺩﺭ ﺩﻝ ﺍﻳﻤﺎﻧﻢ ﺷﮏ


ﻧﮑﻨﺪ ﻟﻮ ﺑﺪﻫﻢ ﺍﺳﻢ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺯﻳﺮ ﮐﺘﮏ


ﻧﮑﻨﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻱ ﺟﻌﻠﻲ ﻣﺮﺍ ﭘُﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ


ﻧﮑﻨﺪ ﺍﻳﻨﻬﻤﻪ ﺑﺪ، ﻗﻠﺐ ﻣﺮﺍ ﺳﺴﺖ ﮐﻨﻨﺪ


ﺗﻠﺨﻢ ﻭ ﺣﻞ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﺑﻮﺱ ﻭﺟﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺳﻢ


ﻏﻴﺮ ﺗﻮ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻱ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ


ﻫﻤﻪ ﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﻭ ﻧﺎﺩﺍﻧﺴﺘﻪ ﺟﺎﺳﻮﺳﻨﺪ!

 

ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪ ﻱ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺗﻮ ﺭﺍ ﻣﻲ ﺑﻮﺳﻨﺪ


ﻟﺨﺖ ﺩﺭ ﺟﻴﻎ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻱ ﺗﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ


ﻓﮑﺮِ ﺩﺭ ﺭﻓﺘﻦِ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺷﺐِ ﺳﺨﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ


ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﺷﺐ ﻧﻔﺮﻳﻦ ﺷﺪﻩ ﺩﺭ ﺑﻲ ﺭﺣﻤﻲ


ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ... ﻣﻲ ﺗﺮﺳﻢ ... ﻭ ﺗﻮ ﻓﻘﻂ ﻣﻲ ﻓﻬﻤﻲ...!

 

ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺁﺧﺮ ﺍﻳﻦ ﺳﻮﺯ، ﺑﻬﺎﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ


ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻓﺮﺍﺭﻱ ﺑﺎﺷﺪ


ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺑﺸﻮﺩ ﺍﻳﻦ ﺷﺎﺩﻱ


ﮐﺎﺷﮑﻲ ﻭﺻﻞ ﺷﻮﺩ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﺁﺯﺍﺩﻱ


ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺪ ﻧﺸﻮﺩ ﺁﺧﺮِ ﺍﻳﻦ ﻗﺼّﻪ ﻱ ﺑﺪ


ﮐﺎﺷﮑﻲ ﺑﺎﺯ ﺑﺨﻮﺍﺑﻴﻢ ... ﻭﻟﻲ ﺗﺎ ﺑﻪ ﺍﺑﺪ...

 

ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺭ، ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﺭﺧﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ


ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻴﮑﺮﻭﻓﻮﻧﻲ ﺩﺍﺧﻞ ﺗﺨﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ


[ جمعه پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 12:57 ] [ شهراد ]

یک سمت تویی و عشق: مرگی ساده


یک سمت جهان به قتل من آماده!


می ترسم! مثل بچّه گنجشکی که


در دست دو بچّه ی شرور افتاده...

[ جمعه پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 12:51 ] [ شهراد ]

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسی که دریا را 


فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را


نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم


که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را


خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟


خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را


خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست


چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را


کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست


چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را


نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است


که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را


چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی


فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را

[ شنبه بیست و سوم فروردین 1393 ] [ 13:40 ] [ شهراد ]
دست منو بگير که داره اينجا

فرو ميره تنم ميون مرداب


ببين که تو چشاي بي قرارم


نگاه خواهشه بسوي مهتاب

دست منو بگير ه داره اينجا


پرنده بودنو ازم مي گيره


تو آسموني ميدوني پرنده


بدون پر زدن چقدر حقيره

من و پريدن و رهايي تن


يه قصه نيست اگرچه آسموني


اسارتو ميون دست مرداب


غريبيه پرندرو مي دوني



براي باور شب شکستم


دلم رضا نمي ده پر اميده


به گوش هر ستاره ي نگاهت


صداي جون سپردنم رسيده


بيا به يمن دلسپاري من


حقارتو بريز تو چشم مرداب


نشون بده که مي تونه پرنده


بگيره پر به سوي برج مهتاب

[ دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ] [ 11:26 ] [ شهراد ]
زندگي يعني چه؟ يعني آرزو كم داشتن
چون قناعت پيشگان روح مكرم داشتن
جامهي زيبا بر اندام شرف آراستن
غير لفظ آدمي معناي آدم داشتن
قطره ي اشكي به شبهاي عبادت ريختن
بر نگين گونه ها الماس شبنم داشتن
نيمشب ها گردشي مستانه در باغ نياز
پاكي عيسي گزيدن عطر مريم داشتن
با صفاي دل ستردن اشك بي تاب يتيم
در مقام كعبه چشمي هم به زمزم داشتن
تا برآيد عطر مستي از دل جام نشاط
در گلاب شادماني شربت غم داشتن
مهتر رمز بزرگي در بشر داني كه چيست
مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 11:47 ] [ شهراد ]

عشق من! بگذار تا راحت فراموشت کنم


در میان این شب تاریک، خاموشت کنم



دست بردار از سر عریانی بغضم، بس است


نه نمیخاهم که هق هق، آسمان پوشت کنم



جرعه جرعه زهر مارم شد تمام زندگی


شوکران هستی چه اصراری که هی نوشت کنم




تا ابد دلتنگ می گیرم خودم را در بغل


نیستم گستاخ دیگر فکر آغوشت کنم



میروم از آتشت سودابه، بیرون روسپید


بهتر از آن است که خود را سیاووشت کنم


گرچه دل کندن همان مرگ است ناچارم ولی


در شب جشن تولد، شمع خاموشت کنم

[ جمعه پانزدهم فروردین 1393 ] [ 11:45 ] [ شهراد ]
باد بُر زد گیسوانت، باز دل دل میکنی 

دزدکی داری نگاهی به مقابل میکنی

من سرم را زیر می اندازم و تو عاقبت 

حکم بازی را به نام حضرت دل میکنی

میزنی چشمک به من یعنی چه خالی بهتر است 

از خط و خالت مگر بهتر چه حاصل میکنی؟

آه اگر لازم شود هر آس، آس و پاس توست 

نقشه اش را با فقط یک خنده باطل میکنی

ای فدای بی بی ات پنجاه و یک برگی که ریخت 

شاه را با تخت و تاجش غرق مشکل میکنی

خشت می اندازی و هر خشتی از این خانه را 

از خودت آیینه در آیینه خوش/گل میکنی

یک دولوی ناز تو کافی ست تا شب بشکند 

ماه را دلبسته ی شکل و شمایل میکنی

آخرین برگم شب پاییز می افتد به خاک 

دست خود را با همین یک برگ، کامل میکنی

میشود بازی تمام و باز بازی میخورم 

در شلوغی جهان دست مرا ول میکنی

عشق در فتوای چشمانت حرام شرعی است 

دلبری را رد به توضیح المسائل میکنی

میروی و کوچه ها آغوش بارت میکنند 

درد را چاقو خور هرچه اراذل میکنی

راست میگویی نباید دلخوش مهرت شوم 

کی من ِ دیوانه را با بوسه عاقل میکنی

هر کجا حرف از من و عشق تو و این شعرهاست 

باز هم "شهراد" را نقل محافل میکنی

[ یکشنبه دهم فروردین 1393 ] [ 12:30 ] [ شهراد ]
مو پریشان میکنی در باد.. بابا بیخیال


می سپاری دل به باداباد.. بابا بیخیال



دلربایی میکنی با چرخشی در آینه


رقص میگیری چه شاد شاد.. بابا بیخیال



قد و بالا بیستون.. شبدیز مو.. شیرین لبت


پلکهایت تیشه ی فرهاد.. بابا بیخیال



شهر کشته مرده ات با یک مژه برهم زدن


چشمهایت باز هم جلاد.. بابا بیخیال



در حسادت هرچه آیینه ترک برداشت باز


تکه تکه بر زمین افتاد.. بابا بیخیال



اینهمه در زیر آوار تو ماندم بس نبود؟


من خرابم خانه ات آباد ! بابا بیخیال



با هزار و یک شبت دیوانه ام کردی بس است


شهرزاد قصه ی بغداد ! بابا بیخیال



هی نیا در شعرهایم اینهمه دلبر نشو


دست بردار از سر شهراد.. بابا بیخیال

[ دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 ] [ 13:25 ] [ شهراد ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نبردهای زندگی

همیشه !!!

به نفع قویترین ها پایان نمی پذیرد

بلکه دیر یا زود ...

بُرد با آن کسی است

که بُردن را باور دارد
امکانات وب