تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 15:35 | نویسنده : شهراد

زخم ها بسیار اما نوش داروها کم است
دل که می گیرد تمام سحر و جادوها کم است
هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است

بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است
تا تو لب وا می کنی زنبورها کل می کشند
هر چه می ریزی عسل در جام کندوها کم است
بیشتر از من طلب کن عشق! من آماده ام
خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است
از سمرقند و بخارا می شود آسان گذشت
دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است
عاشقم یعنی برای وصف و حال و روز من
هر چه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است
من همین امروز با فردا به جنگل می زنم
جرات دیوانگی در شهر ترسوها کم است!



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 15:32 | نویسنده : شهراد

چه بگویم 
سخنی نیست میان من و تو
جای عاشق شدنی نیست 

میان من و تو

آن قدر 
درد کشیدیم که یعقوب 
شدیم
مژده ی پیرهنی نیست میان من و تو

سال ها می شود 
از رفتن تو می گذرد
خبر از
آمدنی نیست میان من و تو 

آن قدر دوست نبودیم 
که 
دشمن باشیم
دشمنی با تو منی، نیست میان من وتو

خواستم 
با تو بگویم 
که دلم گفت:
بگو...
چه بگویم 
سخنی نیست میان من و تو



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 23:42 | نویسنده : شهراد
ای اثر بخش ترین نسخه ی عطاری ها


علت و حادثه ی شب همه بیداری ها


تنگ مینای لبت خاصیت مستی بخش


معجزات نفست عیسوی و هستی بخش


چه بجای آمده وصف هنرت،... سنجیده


مثل سعدی به سخن تاج فرح بخشیده


فاتح قلعه ی بی فاتح قلبم هستی


ضامن معتبر شاکله ی بد مستی



تاريخ : جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ | 0:21 | نویسنده : شهراد

جیره سیگارم را بدهید،، در من

تیمارستانی قصد شورش دارد...!!!

 

 

 

 
 


تاريخ : جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ | 0:19 | نویسنده : شهراد

بـــر مستی من حد ِ ســزاوار زدند


با شک و یقین ، تهمت بســیار زدند


حلاج شدم ... ولی به کفرم سوگند

a
دلتنگ تــو بودم که مــــرا دار زدند

 

 

 

 
 


تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 15:24 | نویسنده : شهراد
میخواهم زندگی را
در میان بوسه هایت
آغاز کــــــنم،
و پرنده دلــــــــم را
در آسمانِ آغوشت
پرواز دهــــم،
پروازی بی حذر!
به خدایِ عشق سوگند،
که در این هم آمیزی،
رستـــــــگار میشوم، یارِ موافق!!!!



تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 15:23 | نویسنده : شهراد
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكــــــــبير زدم يك سره بر هر چه كه هست

مــــِـــى بده تا دهــــــــمت آگهى از سر قـــــــضا
كه به روى كه شــدم عاشق و از بوى كه مست

به جز آن نرگــــس مستانه كه چشمـش مرساد
زير اين تارم فــــيروزه كسى خوش ننشســــــت



تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 15:18 | نویسنده : شهراد
و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی

دیدنت...حتی از دور

               آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه ی دیدار توام

             که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

و دل من به نگاهی از دور

      طفلکی میسازد

ای قدیمی ای خوب

                          تو مرا یاد کنی یا نکنی

                            من به یادت هستم

          من صمیمانه به یادت هستم

دائم از خنده لبانت لبریز

    دامنت پرگل باد



تاريخ : یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ | 9:1 | نویسنده : شهراد
تا تو بودی در شبم، من ماه تابان داشتم

 

روبروی چشم خود چشمی غزلخوان داشتم

حال اگر چه هیچ نذری عهده دار وصل نیست

یک زمان پیشآمدی بودم که امکان داشتم

ماجراهایی که با من زیر باران داشتی

شعر اگر می شد قریب پنج دیوان داشتم

بعد تو بیش از همه فکرم به این مشغول بود

من چه چیزی کمتر از آن نارفیقان داشتم؟!

ساده از «من بی تو می میرم» گذشتی خوب من!

من به این یک جمله ی خود سخت ایمان داشتم

لحظه ی تشییع من از دور بویت می رسید

تا دو ساعت بعد دفنم همچنان جان داشتم



تاريخ : یکشنبه هفتم دی ۱۳۹۳ | 8:59 | نویسنده : شهراد

کَـــــر شدم !!!

چقدر نوشته های اینجا بلند گریه می کنند !
انگار تقصیر هم ندارند ... !


انگار زیاد منتظر ماندند ،


و شاید حدیث بی قراریست


و یا ...

 

عاشقانه هایی که نوشتن ندارد...

 

و من ...

 

هنوز رويا مي بافم ...



تاريخ : پنجشنبه ششم آذر ۱۳۹۳ | 13:57 | نویسنده : شهراد
ای آسمان زیبا امشب دلم گرفته

از های و هوی دنیا امشب دلم گرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خراب رسوا امشب دلم گرفته

امشب خیال دارم تا صبح گریه کنم

 شرمنده ام خدایا امشب دلم گرفته

خون دل شکسته بر دیدگان تشنه

باید شود هویدا امشب دلم گرفته

ساقی عجب صفایی دارد پیاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فردا به چشم اما امشب دلم گرفته

 



تاريخ : یکشنبه دوم آذر ۱۳۹۳ | 13:1 | نویسنده : شهراد
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟


چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟


از دل اي آفت جان صبر توقع داري


مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است


آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او


درغمت شمه اي ازحال پريشان من است


ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز


كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است


عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست


اين بهشتي است كه درعالم امكان من است


آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل


اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است


كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر


ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است


اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد


داستاني است كه او عاشق دستان من است



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۳۹۳ | 12:51 | نویسنده : شهراد
 

One who wins with out problem it just

victory

but

one who wins with a lot of troubles

that is HIStoRY



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان ۱۳۹۳ | 11:7 | نویسنده : شهراد
خون تازه نشسته رو لب هام


بغض، پک می زنه به سیگارت


ناخن و باورم شکسته شده


مثل آوازهای گیتارت

 

می نویسم بدونِ هر کلمه


روی کاغذ دوباره با خونم


توی مغزم تویی که می خونی


من سرِ حرف هام می مونم

 

تف به این زندگی که ما رو کرد


اولش قبر و آخرش قبره


خوابِ بارونِ تیر می بینه


آسمونی که خالی از ابره

 

توو خیابون و من رژه می رن


این سؤالا که بی جواب ترن


نمی تونن منو بخوابونن


قرص هام از خودم خراب ترن

 

تن نمی دم به حوض و آکواریوم


تا که می خشکه آخرش برکه


ماهیِ قصّه های نیمه شبم


سرم از درد داره می ترکه

 

نرو بالای کوه، شاهینم


نوبتِ کرکسای شوم شده


قصه شون جای قهرمانا نیست


دوره مون واقعا تموم شده

 

حقِّ ما اینه آخر قصه


زیرِ مشت و لگد کبود بشیم


تا خودِ صبح دردِ دل بکنیم


توی سیگارهات، دود بشیم

 

من چی ام؟ هیچِ تا ابد هیچم


صفرِ گُنده پس از ممیّزها


روحِ یه شاعرم که پاره شده


بینِ رؤیا و خطّ قرمزها

 

خفه می شم، که خوب می دونم


تو صدات انعکاسِ بغض منه


خفه می شم، که خوب می دونی


درد در حالِ بیشتر شدنه

 

اونورِ شیشه شهر تاریکه


بوی خون می ده اینورِ شیشه


من به حرفات بااااز مطمئنم


همه چی واقعا عوض می شه

 

بغلم کن از اینهمه کابوس


بغلم کن برادرِ خوبم


مثه یه قهرمانِ بازنده


مشت هامو به باد می کوبم

 

نرو بالای کوه، شاهینم


نوبتِ کرکسای شوم شده


قصه شون جای قهرمانا نیست


دوره مون واقعا تموم شده.../



تاريخ : شنبه دهم آبان ۱۳۹۳ | 20:3 | نویسنده : شهراد

خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد


ناز معشوق دل آزار ؛ خریدن دارد


فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق


چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد


شاخه ای ازسر دیوار به بیرون جسته


بوسه ات میوه ی سرخیست که چیدن دارد


عشق بودی وبه اندیشه سرایت کردی


قلب بادیدن تو شور تپیدن دارد


وصل تو خواب وخیال است ولی باور کن


عاشقی بی سروپا؛ عزم رسیدن دارد


عمق تو دره ی ژرفیست؛ مرامی خواند


کسی از بین خوتم قصدپریدن دارد


اول قصه ی هرعشق کمی تکراریست


آخرقصه ی فرهاد شنیدن دارد.



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ | 21:53 | نویسنده : شهراد

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،

حرف هایم حرف است،

خنده هایم، خنده هایم حرف است.

کاش می دانستی،

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.

کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،

کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش

دلت گیر کند،

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.

من کمی زودتر از خیلی دیر،

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.

تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند

آورد.

کاش می دانستی،

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان ۱۳۹۳ | 10:31 | نویسنده : شهراد
گفتا که می بوسم تو را ،

گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی

، گفتم که حاشا می کنم

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 



تاريخ : دوشنبه هفتم مهر ۱۳۹۳ | 17:8 | نویسنده : شهراد
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند...مردم چه بلاها به

سرم آوردند

آواره ی آن چشمِ سیاهت شده ام...بیچاره ی آن طرز

نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم...از کوچه ی ما می

گذری می میرم

سوسو بزنی،شهر چراغان شده است...چرخی

بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای...حرفی بزنی،دهکده را

سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی...گاهی سَرکی به

آسمونم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کُشتی...بانوی

شکار،اشتباهی کُشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری؟...من جان دهم

آهسته،تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند؟...جز واژه ی برگرد مگر

می ماند؟

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز...این شهر مرا با تو

نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم...با هر کسِ همنامِ

تو درگیر شدم

اِی تُف به جهانِ تا ابد غم بودن...اِی مرگ بر این ساعتِ

بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوشِ شما...اِی ننگ بر و

مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است...لعنت به تَنی

که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم...با پای خودم می

روم این بار گلم




پاییز آمده ست که خود را ببارمت!


پاییز: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»


بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را


یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!


باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...


وقتی که در میان خودم می فشارمت


پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من


حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت


اصرار می کنی که مرا زودتر بگو


گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!


پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!


یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۳ | 13:0 | نویسنده : شهراد

زندگی یک چمدان است که می‌آوریش

بار و بندیل سبک میکنی و میبریش

 

خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم!

دست‌کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

 

گاه و بی‌گاه پر از پنجره‌های خطرم

به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم

 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

 

بی تو پتیاره‌ی پاییز مرا میشکند

این شب وسوسه انگیز مرا میشکند

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

 

بی تو پتیاره‌ی پاییز مرا میشکند

این شب وسوسه انگیز مرا میشکند

 

قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکش

هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش

 

قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم

طوری از ریشه بکش اره که کوتاه شوم

 

مثل سیگار خطرناک‌ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

 

هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مَرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

 

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بند توام آزادم

 

چای داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم از دهنت افتادم

 

میپرم دلهره کافی‌ست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست خدایا تو ببخش

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

 

بی تو پتیاره‌ی پاییز مرا میشکند

این شب وسوسه انگیز مرا میشکند



تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور ۱۳۹۳ | 12:42 | نویسنده : شهراد
لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن

زیر بار غم تو داشت کسی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن



تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۳ | 14:59 | نویسنده : شهراد
شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟ 

نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


برایت اتفاق افتــــــــــاده در یک کافه ی ِ ابری

 

ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که


دلت جویای ِ احوال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


چه خاهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری


نصیبت بوق ِ اشغال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشـــــــه های ِ مه 

سکوتت جار و جنجال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 


شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند


به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


تصور کن برای ِ عیدهـــــــــــــــــای ِ رفته دلتنگی


به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست


شبیــــه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مـــــــــانی


که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست


شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله


اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست


چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن


الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست


رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهــــــــایت نخاهد شد


اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست



تاريخ : شنبه یکم شهریور ۱۳۹۳ | 22:40 | نویسنده : شهراد

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
و نرفت از دل من مهر و وفا ، بدتر شد

مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای «تو» بگویم که «شما» ، بدتر شد

این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس ، فقط رابطه ها بدتر شد

آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

چاره دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد ..



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۳ | 20:31 | نویسنده : شهراد
تو هماني كه دلم لك زده لبخندش را

 

 

او كه هرگز نتوان يافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون كه فقط خرج تو كرد

 

 

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقيبان كمين كرده عقب مي‌ماند

 

هر كه تبليغ كند خوبي ِ دلبندش را

 

مثل آن خواب بعيد است ببيند ديگر

 

هر كه تعريف كند خواب خوشايندش را

 

 

مادرم بعد تو هي حال مرا مي‌پرسد

 

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

 

عشق با اينكه مرا تجزيه كرده‌است به تو

 

 

؛ به تو اصرار نكرده است فرآيندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ايراد نداشت

 

مشكل از توست اگر پس زده پيوندش را

 

 

حفظ كن اين غزلم را كه به زودي شايد

 

 

بفرستند رفيقان به تو اين بندش را

 

: منم آن شيخ ِ سيه روز كه در آخر عمر

 

لاي موهاي تو گم كرد خداوندش را



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ | 15:45 | نویسنده : شهراد

مومنم کردی به عشق و جازدی، تکلیف چیست


بر مسلمانی که کافر می شود پیغمبرش...!؟



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۹۳ | 15:19 | نویسنده : شهراد
 

تو جُرم مطلق و من متهم به چشمانت


که لحظه لحظه پُر از ارتکابم امشب هم

 

مچاله در خودمم، گور هر چه تنهایی!


تکیده، خسته ازین اعتصابم امشب هم

 

تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ | 19:8 | نویسنده : شهراد
آیا خاموشی باد

واقعا از ترسِ وزیدن است؟



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ | 19:5 | نویسنده : شهراد

سوختم زین آشنایان .......

 

ای خوشا بیگانه ای ..........



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۹۳ | 19:3 | نویسنده : شهراد
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

 که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی

 نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو ...

 که به تشنگی بمردم بَرِ آب زندگانی

 غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

 تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

 عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

 عجبست اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی

 مده ای حکیم پندم که نظر درو فکندم

تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی!

 مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی

 دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

 نه به وصل می‌رسانی نه به قطع می‌رهانی



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۳ | 22:38 | نویسنده : شهراد
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟


چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟


از دل اي آفت جان صبر توقع داري


مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است


آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او


درغمت شمه اي ازحال پريشان من است


ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز


كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است


عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست


اين بهشتي است كه درعالم امكان من است


آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل


اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است


كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر


ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است


اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد


داستاني است كه او عاشق دستان من است



عماد خراسانی