تاريخ : یکشنبه دوم آذر 1393 | 13:1 | نویسنده : شهراد
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟


چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟


از دل اي آفت جان صبر توقع داري


مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است


آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او


درغمت شمه اي ازحال پريشان من است


ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز


كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است


عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست


اين بهشتي است كه درعالم امكان من است


آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل


اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است


كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر


ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است


اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد


داستاني است كه او عاشق دستان من است



تاريخ : چهارشنبه بیست و یکم آبان 1393 | 12:51 | نویسنده : شهراد
 

One who wins with out problem it just

victory

but

one who wins with a lot of troubles

that is HIStoRY



تاريخ : دوشنبه دوازدهم آبان 1393 | 11:7 | نویسنده : شهراد
خون تازه نشسته رو لب هام


بغض، پک می زنه به سیگارت


ناخن و باورم شکسته شده


مثل آوازهای گیتارت

 

می نویسم بدونِ هر کلمه


روی کاغذ دوباره با خونم


توی مغزم تویی که می خونی


من سرِ حرف هام می مونم

 

تف به این زندگی که ما رو کرد


اولش قبر و آخرش قبره


خوابِ بارونِ تیر می بینه


آسمونی که خالی از ابره

 

توو خیابون و من رژه می رن


این سؤالا که بی جواب ترن


نمی تونن منو بخوابونن


قرص هام از خودم خراب ترن

 

تن نمی دم به حوض و آکواریوم


تا که می خشکه آخرش برکه


ماهیِ قصّه های نیمه شبم


سرم از درد داره می ترکه

 

نرو بالای کوه، شاهینم


نوبتِ کرکسای شوم شده


قصه شون جای قهرمانا نیست


دوره مون واقعا تموم شده

 

حقِّ ما اینه آخر قصه


زیرِ مشت و لگد کبود بشیم


تا خودِ صبح دردِ دل بکنیم


توی سیگارهات، دود بشیم

 

من چی ام؟ هیچِ تا ابد هیچم


صفرِ گُنده پس از ممیّزها


روحِ یه شاعرم که پاره شده


بینِ رؤیا و خطّ قرمزها

 

خفه می شم، که خوب می دونم


تو صدات انعکاسِ بغض منه


خفه می شم، که خوب می دونی


درد در حالِ بیشتر شدنه

 

اونورِ شیشه شهر تاریکه


بوی خون می ده اینورِ شیشه


من به حرفات بااااز مطمئنم


همه چی واقعا عوض می شه

 

بغلم کن از اینهمه کابوس


بغلم کن برادرِ خوبم


مثه یه قهرمانِ بازنده


مشت هامو به باد می کوبم

 

نرو بالای کوه، شاهینم


نوبتِ کرکسای شوم شده


قصه شون جای قهرمانا نیست


دوره مون واقعا تموم شده.../



تاريخ : شنبه دهم آبان 1393 | 20:3 | نویسنده : شهراد

خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد


ناز معشوق دل آزار ؛ خریدن دارد


فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق


چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد


شاخه ای ازسر دیوار به بیرون جسته


بوسه ات میوه ی سرخیست که چیدن دارد


عشق بودی وبه اندیشه سرایت کردی


قلب بادیدن تو شور تپیدن دارد


وصل تو خواب وخیال است ولی باور کن


عاشقی بی سروپا؛ عزم رسیدن دارد


عمق تو دره ی ژرفیست؛ مرامی خواند


کسی از بین خوتم قصدپریدن دارد


اول قصه ی هرعشق کمی تکراریست


آخرقصه ی فرهاد شنیدن دارد.



تاريخ : پنجشنبه هشتم آبان 1393 | 21:53 | نویسنده : شهراد

کاش می دانستی، من سکوتم حرف است،

حرف هایم حرف است،

خنده هایم، خنده هایم حرف است.

کاش می دانستی،

می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم.

کاش می دانستی، کاش می فهمیدی،

کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش

دلت گیر کند،

یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند.

من کمی زودتر از خیلی دیر،

مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد.

تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند

آورد.

کاش می دانستی،

چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت،

در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست.



گفتا که می بوسم تو را ،

گفتم تمنا می کنم

گفتا اگر بیند کسی

، گفتم که حاشا می کنم

گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز در

گفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم

گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مرا

گفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم

گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه ام

گفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم

گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کند

گفتم که با یغما گران باری مدارا می کنم

گفتا که پیوند تو را با نقد هستی می خرم

گفتم که ارزانتر از این من با تو سودا می کنم

گفتا اگر از کوی خود روزی تو را گفتم برو

گفتم که صد سال دگر امروز و فردا می کنم

 



تاريخ : دوشنبه هفتم مهر 1393 | 17:8 | نویسنده : شهراد
لیلی تو ندیدی که چه با من کردند...مردم چه بلاها به

سرم آوردند

آواره ی آن چشمِ سیاهت شده ام...بیچاره ی آن طرز

نگاهت شده ام

هر بار مرا می نگری می میرم...از کوچه ی ما می

گذری می میرم

سوسو بزنی،شهر چراغان شده است...چرخی

بزنی،آینه بندان شده است

لب باز کنی،آتشی افروخته ای...حرفی بزنی،دهکده را

سوخته ای

بد نیست شبی سر به جنونم بزنی...گاهی سَرکی به

آسمونم بزنی

من را به گناهِ بی گناهی کُشتی...بانوی

شکار،اشتباهی کُشتی

بانوی شکار،دست کم می گیری؟...من جان دهم

آهسته،تو هم می میری

از مرگِ تو جز درد مگر می ماند؟...جز واژه ی برگرد مگر

می ماند؟

این ها همه کم لطفیِ دنیاست عزیز...این شهر مرا با تو

نمی خواست عزیز

دیوانه ام،از دست خودم سیر شدم...با هر کسِ همنامِ

تو درگیر شدم

اِی تُف به جهانِ تا ابد غم بودن...اِی مرگ بر این ساعتِ

بی هم بودن

یادش همه جا هست،خودش نوشِ شما...اِی ننگ بر و

مرگ بر آغوشِ شما

شمشیر بر آن دست که بر گردنش است...لعنت به تَنی

که در کنار تنش است

دست از شب و روز گریه بردار گلم...با پای خودم می

روم این بار گلم




پاییز آمده ست که خود را ببارمت!


پاییز: نام ِ دیگر ِ «من دوست دارمت»


بر باد می دهم همه ی بود ِ خویش را


یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!


باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو...


وقتی که در میان خودم می فشارمت


پایان تو رسیده گل ِ کاغذی ِ من


حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت


اصرار می کنی که مرا زودتر بگو


گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!


پاییز من، عزیز ِ غم انگیز ِ برگریز!


یک روز می رسم... و تو را می بهارمت!!!



تاريخ : چهارشنبه دوازدهم شهریور 1393 | 13:0 | نویسنده : شهراد

زندگی یک چمدان است که می‌آوریش

بار و بندیل سبک میکنی و میبریش

 

خودکشی مرگ قشنگی که به آن دل بستم!

دست‌کم هر دو سه شب سیر به فکرش هستم

 

گاه و بی‌گاه پر از پنجره‌های خطرم

به سرم میزند این مرتبه حتما بپرم

 

چمدان دست تو و ترس به چشمان من است

این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

 

بی تو پتیاره‌ی پاییز مرا میشکند

این شب وسوسه انگیز مرا میشکند

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

 

بی تو پتیاره‌ی پاییز مرا میشکند

این شب وسوسه انگیز مرا میشکند

 

قبل رفتن دو سه خط فحش بده داد بکش

هی تکانم بده نفرین کن و فریاد بکش

 

قبل رفتن بگذار از ته دل آه شوم

طوری از ریشه بکش اره که کوتاه شوم

 

مثل سیگار خطرناک‌ترین دودم باش

شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش

 

هر پسر بچه که راهش به خیابان تو خورد

یک شبه مَرد شد و یکه به میدان زد و مُرد

 

من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم

و از آن روز که در بند توام آزادم

 

چای داغی که دلم بود به دستت دادم

آنقدر سرد شدم از دهنت افتادم

 

میپرم دلهره کافی‌ست خدایا تو ببخش

خودکشی دست خودم نیست خدایا تو ببخش

 

بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟

با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟

 

بی تو پتیاره‌ی پاییز مرا میشکند

این شب وسوسه انگیز مرا میشکند



تاريخ : پنجشنبه ششم شهریور 1393 | 12:42 | نویسنده : شهراد
لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن

زیر بار غم تو داشت کسی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن



تاريخ : سه شنبه چهارم شهریور 1393 | 14:59 | نویسنده : شهراد
شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟ 

نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


برایت اتفاق افتــــــــــاده در یک کافه ی ِ ابری

 

ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که


دلت جویای ِ احوال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


چه خاهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری


نصیبت بوق ِ اشغال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشـــــــه های ِ مه 

سکوتت جار و جنجال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 


شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند


به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


تصور کن برای ِ عیدهـــــــــــــــــای ِ رفته دلتنگی


به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست


شبیــــه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مـــــــــانی


که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست


شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله


اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست


چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن


الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست


رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهــــــــایت نخاهد شد


اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست



تاريخ : شنبه یکم شهریور 1393 | 22:40 | نویسنده : شهراد

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
و نرفت از دل من مهر و وفا ، بدتر شد

مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای «تو» بگویم که «شما» ، بدتر شد

این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس ، فقط رابطه ها بدتر شد

آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

چاره دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد ..



تاريخ : پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 | 20:31 | نویسنده : شهراد
تو هماني كه دلم لك زده لبخندش را

 

 

او كه هرگز نتوان يافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون كه فقط خرج تو كرد

 

 

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقيبان كمين كرده عقب مي‌ماند

 

هر كه تبليغ كند خوبي ِ دلبندش را

 

مثل آن خواب بعيد است ببيند ديگر

 

هر كه تعريف كند خواب خوشايندش را

 

 

مادرم بعد تو هي حال مرا مي‌پرسد

 

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

 

عشق با اينكه مرا تجزيه كرده‌است به تو

 

 

؛ به تو اصرار نكرده است فرآيندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ايراد نداشت

 

مشكل از توست اگر پس زده پيوندش را

 

 

حفظ كن اين غزلم را كه به زودي شايد

 

 

بفرستند رفيقان به تو اين بندش را

 

: منم آن شيخ ِ سيه روز كه در آخر عمر

 

لاي موهاي تو گم كرد خداوندش را



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 | 15:45 | نویسنده : شهراد

مومنم کردی به عشق و جازدی، تکلیف چیست


بر مسلمانی که کافر می شود پیغمبرش...!؟



تاريخ : دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 | 15:19 | نویسنده : شهراد
 

تو جُرم مطلق و من متهم به چشمانت


که لحظه لحظه پُر از ارتکابم امشب هم

 

مچاله در خودمم، گور هر چه تنهایی!


تکیده، خسته ازین اعتصابم امشب هم

 

تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 19:8 | نویسنده : شهراد
آیا خاموشی باد

واقعا از ترسِ وزیدن است؟



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 19:5 | نویسنده : شهراد

سوختم زین آشنایان .......

 

ای خوشا بیگانه ای ..........



تاريخ : یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 | 19:3 | نویسنده : شهراد
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

 که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی

 نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو ...

 که به تشنگی بمردم بَرِ آب زندگانی

 غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

 تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

 عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

 عجبست اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی

 مده ای حکیم پندم که نظر درو فکندم

تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی!

 مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی

 دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

 نه به وصل می‌رسانی نه به قطع می‌رهانی



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 22:38 | نویسنده : شهراد
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟


چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟


از دل اي آفت جان صبر توقع داري


مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است


آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او


درغمت شمه اي ازحال پريشان من است


ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز


كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است


عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست


اين بهشتي است كه درعالم امكان من است


آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل


اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است


كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر


ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است


اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد


داستاني است كه او عاشق دستان من است



عماد خراسانی



تاريخ : جمعه بیست و هفتم تیر 1393 | 22:11 | نویسنده : شهراد
باز آهنگ جنون مي زني اي تار امشب


گويمت رازي در پرده نگهدار امشب

آنچه زان تار سر زلف كشيدم شب و روز


مو به مو جمله كنم پيش تو اظهار امشب

عشق ، همسايه ديوار به ديوار جنون


جلوه گر كرده رخش از در و ديوار امشب

هر كجا مي نگرم جلوه كند نقش نگار


كاش يك بوسه دهد زينهمه رخسار امشب

از فضا بوي دل سوخته اي مي آيد


تا كه شد باز در آن حلقه گرفتار امشب ؟

سوزي وناله بيجا نكني اي دل زار


خوب يا شمع شدي همدل وهمكار امشب

اي بسا شب كه بروز تو نشستيم اي شمع


كاش سوزيم چو پروانه به يكبار امشب

آتش است اين نه سخن بس كن از اين قصه عماد


ورنه سوزد قلمت دفتر اشعار امشب



تاريخ : دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 | 13:2 | نویسنده : شهراد

با خنده کاشتی به دلِ خلق ، «کاش ها»


با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها


هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش


آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها


گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!


معشوقه بودن است و بریز و بپاش ها


ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟


دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟!


از بس به ماهِ چشمِ تو پر میکشم ٬ شبی


آخر پلنگ می شوم از این تلاش ها!



تاريخ : شنبه چهاردهم تیر 1393 | 17:32 | نویسنده : شهراد
نیمه شبان تنها


در دل این صحرا


گمشده خود را می جویم



تاريخ : شنبه چهاردهم تیر 1393 | 10:24 | نویسنده : شهراد

زندگی قید مکانی ست که بی تو زده ام


مرده شور ِ من و تنهایی من را ببرند!



تاريخ : یکشنبه هشتم تیر 1393 | 17:4 | نویسنده : شهراد
تو نباشی ...

 

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

 

شاید آخر سر پاییز توافق کردیم 



 

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم

می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم

 

می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد

های و هــوی گریه های بیقراری می شوم

 

می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد

بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم

 

شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند

من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم

 

جای خونت  خــون  دلها می خـورم از دست عشــق

اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم

 

پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم

پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم

 

می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود

خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم

 

تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد

در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم

 

"دوستم داری؟"  میـان کـــوه نعــره می زنم

دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم

 

عاشــقت هستم نمی خواهی چـــرا باور کنــی؟

عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم

 



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 17:57 | نویسنده : شهراد
کاش یک لحظه شوم کودک و خوابم ببرد

 

فارغ از هر چه ، به گهواره ی لالایی تو 



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 17:51 | نویسنده : شهراد

....شعله آغوش كنم ، حضرت نمرودم باش...

 

 

 

 
 


تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 17:42 | نویسنده : شهراد
این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است...



تاريخ : چهارشنبه چهارم تیر 1393 | 17:40 | نویسنده : شهراد

جرأتم نیست که در محضر والای تو پلکی

بزنم


لحظه ای بی تو!... جهان در نظرم تاریک

است



تاريخ : جمعه سی ام خرداد 1393 | 10:8 | نویسنده : شهراد
 

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیت


سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت

 

فقط نه کوچه باغ ما… فقط نه اینکه این محل


احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

 

دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا


چه وعده‌ها که می دهی به رغم ناتوانیت

 

جواب کن به جز مرا… صدا بزن شبی مرا


و جای تازه باز کن میان زندگانیت

 

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای


سپس سر مرا ببَر به جای مژدگانیت