شهراد Shahrad
تا لحظه شکست به خدا ایمان داشته باش، خواهی دید که ان لحظه هرگز نخواهد رسید 
قالب وبلاگ
لذت مرگ نگاهی ست به پایین کردن
بین روح و بدن ات فاصله تعیین کردن

نقشه می ریخت مرا از تو جدا سازد "شک"
نتوانست، بنا کرد به توهین کردن

زیر بار غم تو داشت کسی له می شد
عشق بین همه برخاست به تحسین کردن

آن قدر اشک به مظلومیتم ریخته ام
که نمانده است توانایی نفرین کردن

"با وفا" خواندم ات از عمد که تغییر کنی
گاه در عشق نیاز است به تلقین کردن

"زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست"
خط مزن نقش مرا موقع تمرین کردن!

وزش باد شدید است و نخ ام محکم نیست!
اشتباه است مرا دورتر از این کردن

[ پنجشنبه ششم شهریور 1393 ] [ 12:42 ] [ شهراد ]
شده هرگز دلت مال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟ 

نگاهت سخت دنبال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


برایت اتفاق افتــــــــــاده در یک کافه ی ِ ابری

 

ته ِ فنجان ِ تو فال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


خوش و بش کرده ای با سایه ی ِ دیوار وقتی که


دلت جویای ِ احوال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


چه خاهی کرد اگر هربار گوشــــی را که برداری


نصیبت بوق ِ اشغال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟

حواس ِ آسمانت پرت روی ِ شیشـــــــه های ِ مه 

سکوتت جار و جنجال ِ کسی باشد که دیگر نیست

 


شب ِ سرد ِ زمستانی تو هم لرزیده ای هرچند


به دور ِ گردنت شال ِ کسی باشد که دیگر نیست؟


تصور کن برای ِ عیدهـــــــــــــــــای ِ رفته دلتنگی


به دستت کارت پستال ِ کسی باشد که دیگر نیست


شبیــــه ِ ماهی ِ قرمز به روی ِ آب می مـــــــــانی


که سین ات هفتمین سال ِ کسی باشد که دیگر نیست


شود هر خوشه اش روزی شرابی هفتصد ساله


اگر بغضت لگدمال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست


چه مشکل می شود عشقی که حافظ در هوای ِ آن


الا یا ایها الحال ِ کسی باشد که دیگـــر نیست


رسیدن سهم ِ سیب ِ آرزوهــــــــایت نخاهد شد


اگر خوشبختی ات کال ِ کسی باشد که دیگر نیست

[ سه شنبه چهارم شهریور 1393 ] [ 14:59 ] [ شهراد ]

هر چه کردم نشوم از تو جدا بدتر شد
و نرفت از دل من مهر و وفا ، بدتر شد

مثلا خواستم این بار موقر باشم
و به جای «تو» بگویم که «شما» ، بدتر شد

این متانت به دل سنگ تو تاثیر نکرد
بلکه برعکس ، فقط رابطه ها بدتر شد

آسمان وقت قرار من و تو ابری بود
تازه با رفتن تو وضع هوا بدتر شد

چاره دارو و دوا نیست که حال بد من
بی تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد

روی فرش دل من جوهری از عشق تو ریخت
آمدم پاک کنم عشق تو را بدتر شد ..

[ شنبه یکم شهریور 1393 ] [ 22:40 ] [ شهراد ]
تو هماني كه دلم لك زده لبخندش را

 

 

او كه هرگز نتوان يافت همانندش را

 

منم آن شاعر دلخون كه فقط خرج تو كرد

 

 

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

 

از رقيبان كمين كرده عقب مي‌ماند

 

هر كه تبليغ كند خوبي ِ دلبندش را

 

مثل آن خواب بعيد است ببيند ديگر

 

هر كه تعريف كند خواب خوشايندش را

 

 

مادرم بعد تو هي حال مرا مي‌پرسد

 

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

 

 

عشق با اينكه مرا تجزيه كرده‌است به تو

 

 

؛ به تو اصرار نكرده است فرآيندش را

 

قلب من موقع اهدا به تو ايراد نداشت

 

مشكل از توست اگر پس زده پيوندش را

 

 

حفظ كن اين غزلم را كه به زودي شايد

 

 

بفرستند رفيقان به تو اين بندش را

 

: منم آن شيخ ِ سيه روز كه در آخر عمر

 

لاي موهاي تو گم كرد خداوندش را

[ پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393 ] [ 20:31 ] [ شهراد ]

مومنم کردی به عشق و جازدی، تکلیف چیست


بر مسلمانی که کافر می شود پیغمبرش...!؟

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 15:45 ] [ شهراد ]
 

تو جُرم مطلق و من متهم به چشمانت


که لحظه لحظه پُر از ارتکابم امشب هم

 

مچاله در خودمم، گور هر چه تنهایی!


تکیده، خسته ازین اعتصابم امشب هم

 

تاریخ بی حضور تو یعنی دروغ محض

[ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393 ] [ 15:19 ] [ شهراد ]
آیا خاموشی باد

واقعا از ترسِ وزیدن است؟

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 19:8 ] [ شهراد ]

سوختم زین آشنایان .......

 

ای خوشا بیگانه ای ..........

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 19:5 ] [ شهراد ]
نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

 که به دوستان یک‌دل سر دست برفشانی

 نفسی بیا و بنشین، سخنی بگو و بشنو ...

 که به تشنگی بمردم بَرِ آب زندگانی

 غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

 تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی

 عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

 عجبست اگر نسوزم چو بر آتشم نشانی

 مده ای حکیم پندم که نظر درو فکندم

تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی!

 مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانم بدهم به مژدگانی

 دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

 نه به وصل می‌رسانی نه به قطع می‌رهانی

[ یکشنبه دوازدهم مرداد 1393 ] [ 19:3 ] [ شهراد ]
چيست اين آتش سوزنده كه در جان من است ؟


چيست اين درد جگر سوز كه درمان من است ؟


از دل اي آفت جان صبر توقع داري


مگر اين كافر ديوانه بفرمان من است


آنچه گفتند ز مجنون و پريشاني او


درغمت شمه اي ازحال پريشان من است


ماه را گفتم و خورشيد وبخنديد به ناز


كاين دو خود پرتوي از چاك گريبان من است


عالمي خوشتر از ان نيست كه من باشم و دوست


اين بهشتي است كه درعالم امكان من است


آمد ورفت و دلم برد وكنون حاصل وصل


اشك گرمي است كه بنشسته بدامان من است


كاش بي روي تو يك لحظه نمي رفت زعمر


ورنه اين وصل كه باز اول هجران من است


اندر اين باغ بسي بلبل مست است عماد


داستاني است كه او عاشق دستان من است



عماد خراسانی

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 22:38 ] [ شهراد ]
باز آهنگ جنون مي زني اي تار امشب


گويمت رازي در پرده نگهدار امشب

آنچه زان تار سر زلف كشيدم شب و روز


مو به مو جمله كنم پيش تو اظهار امشب

عشق ، همسايه ديوار به ديوار جنون


جلوه گر كرده رخش از در و ديوار امشب

هر كجا مي نگرم جلوه كند نقش نگار


كاش يك بوسه دهد زينهمه رخسار امشب

از فضا بوي دل سوخته اي مي آيد


تا كه شد باز در آن حلقه گرفتار امشب ؟

سوزي وناله بيجا نكني اي دل زار


خوب يا شمع شدي همدل وهمكار امشب

اي بسا شب كه بروز تو نشستيم اي شمع


كاش سوزيم چو پروانه به يكبار امشب

آتش است اين نه سخن بس كن از اين قصه عماد


ورنه سوزد قلمت دفتر اشعار امشب

[ جمعه بیست و هفتم تیر 1393 ] [ 22:11 ] [ شهراد ]

با خنده کاشتی به دلِ خلق ، «کاش ها»


با عشوه ریختی نمکی بر خراش ها


هرجا که چشم های تو افتاد فتنه اش


آن بخش شهر پر شده از اغتشاشها


گیسو به هم بریز و جهانی ز هم بپاش!


معشوقه بودن است و بریز و بپاش ها


ایزد که گفته بت نپرستید پس چرا؟


دنیا پر است این همه از خوش تراش ها؟!


از بس به ماهِ چشمِ تو پر میکشم ٬ شبی


آخر پلنگ می شوم از این تلاش ها!

[ دوشنبه بیست و سوم تیر 1393 ] [ 13:2 ] [ شهراد ]
نیمه شبان تنها


در دل این صحرا


گمشده خود را می جویم

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 17:32 ] [ شهراد ]

زندگی قید مکانی ست که بی تو زده ام


مرده شور ِ من و تنهایی من را ببرند!

[ شنبه چهاردهم تیر 1393 ] [ 10:24 ] [ شهراد ]
تو نباشی ...

 

تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم

 

شاید آخر سر پاییز توافق کردیم 

[ یکشنبه هشتم تیر 1393 ] [ 17:4 ] [ شهراد ]
 

شیـرم و از دست آهـــویت فـــراری می شوم

می روم در گوشه ای مشغول زاری می شوم

 

می سپارم یال و کـــوپال پریشان دست باد

های و هــوی گریه های بیقراری می شوم

 

می گذارم زیر پا قانون جنگل، هرچه باد

بی خیال آنهمه قانـون مداری می شوم

 

شیرها حق داشتند از جمع خود طردم کنند

من فقـط ننگــم دلیل شرمساری می شوم

 

جای خونت  خــون  دلها می خـورم از دست عشــق

اشکم و می جوشم و چون چشمه جاری می شوم

 

پنج ِ وارونه به روی هر درختی می کشم

پنجــه روی قلب های یادگـاری می شوم

 

می کشم با " آ "ی آهم میله میله دور خود

خیـــره بــر آواز غمگیــن قنــــاری می شوم

 

تا کــــه چشمانت خرامان باز از اینجـا بگذرد

در کمین، دیوانه ی لحظه شماری می شوم

 

"دوستم داری؟"  میـان کـــوه نعــره می زنم

دلخـوش پژواک " آری.. آری.. آری" می شوم

 

عاشــقت هستم نمی خواهی چـــرا باور کنــی؟

عاشقت هستم که از دستت فراری می شوم

 

[ جمعه ششم تیر 1393 ] [ 17:9 ] [ شهراد ]
کاش یک لحظه شوم کودک و خوابم ببرد

 

فارغ از هر چه ، به گهواره ی لالایی تو 

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 17:57 ] [ شهراد ]

....شعله آغوش كنم ، حضرت نمرودم باش...

 

 

 

 
 
[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 17:51 ] [ شهراد ]
این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است...

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 17:42 ] [ شهراد ]

جرأتم نیست که در محضر والای تو پلکی

بزنم


لحظه ای بی تو!... جهان در نظرم تاریک

است

[ چهارشنبه چهارم تیر 1393 ] [ 17:40 ] [ شهراد ]
 

مرا به خلسه می‌برد حضور ناگهانیت


سلام و حال پرسی و شروع خوش زبانیت

 

فقط نه کوچه باغ ما… فقط نه اینکه این محل


احاطه کرده شهر را شعاع مهربانیت

 

دوباره عهد می کنی که نشکنی دل مرا


چه وعده‌ها که می دهی به رغم ناتوانیت

 

جواب کن به جز مرا… صدا بزن شبی مرا


و جای تازه باز کن میان زندگانیت

 

بیا فقط خبر بده مرا قبول کرده‌ای


سپس سر مرا ببَر به جای مژدگانیت

[ جمعه سی ام خرداد 1393 ] [ 10:8 ] [ شهراد ]

در کعبه اگر رخ تو می داشت بتی 


شک داشت تبر که بشکند شرکی را

[ پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 ] [ 10:58 ] [ شهراد ]
با همه ی بی سر و سامانی ام باز به دنبال پریشانی ام

طاقتِ فرسوده گیم هیچ نیست در پیِ ویران شدنی آنیم

دلخوش گرمای کسی نیستم آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها تا تو کمی عشق بنوشانی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی عاشق آن لحظه ی توفانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم تا تو بگیری و بمیرانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن دیر زمانی ست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست تشنه یک صحبت طولانیم

[ جمعه شانزدهم خرداد 1393 ] [ 11:21 ] [ شهراد ]
مثل عادت نیستی تا ساده انکارت کنم


تو نفس های منی باید که تکرارت کنم


مقتضای بودنی یعنی که بی تو نیستم


زندگی بخشی و باید عمر ایثارت کنم

[ دوشنبه دوازدهم خرداد 1393 ] [ 18:52 ] [ شهراد ]
گر به لب زمزمه ی عشق گناه من و توست

راز گوی دل آشفته نگاه من و توست

پرتو عشق بود چاره ی گمراهی ما

این چراغیست که تابنده به راه من و توست

دست و پا بسته به طوفان حوادث چو  رویم

ساحل ایمن امید پناه من و توست

در کمین گاه قضا مایه ی پیروزی ماست

آرزوهای فراوان که سپاه من و توست

عشق ما را به نگاه همه روشن سازد

برق چشمان سخنگو که گواه من و توست

تیرگی را برد از ظلمت هستی غم عشق

شمع این شام سیه شعله ی آه من و توست

چشم ما روشن و تابنده ز دیدار هم است

دوری و بی خبری شام سیاه من و توست

[ دوشنبه پنجم خرداد 1393 ] [ 9:1 ] [ شهراد ]
نیم مستم کردی ای ساقی منه ساغر ز دست


یا مده می یا مرا چون چشم خود کن مست مست


کاش دست من گیری که افتادم ز پای


کاش دست از ناز برداری که من رفتم ز دست


ای رقیب ار با تو بعد از این نه آن باشد که بود


یا از این پس با من شیدا چنین باشد که هست


گر بسوزد خرمنم گردن، شوم خاک درش


ور رود بر باد خاکم در رهش خواهم نشست


"قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهری"


قدر گل بلبل بداند قدر می را می پرست


چون کبوتر گرد بام و منظرش گشتن چه سود


آن که چون پروانه با جان رشته الفت گسست


گرد سر گردیدنی دارم هوس پروانه وار


بر پر شوقم زدند این نقش از روز الست


خوب می دانی که من از جنس مرغان نیم


بال و پر بگشای مرغی را که دل در دام بست


زاهدا، از توبه کم گو با غزل های عماد


توبه ی یک روزه و صد ساله را خواهم شکست

[ دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393 ] [ 0:9 ] [ شهراد ]

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست


بی وضو در کوچه لیلا نشست

 

عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود

 

سجده ای زد بر لب درگاه او


پر ز لیلا شد دل پر آه او

 

گفت یا رب از چه خوارم کرده ای


بر صلیب عشق دارم کرده ای

 

جام لیلا را به دستم داده ای


وندر این بازی شکستم داده ای

 

نشتر عشقش به جانم می زنی


دردم از لیلاست آنم می زنی

 

خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن

 

مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو … من نیستم

 

گفت: ای دیوانه لیلایت منم


در رگ پنهان و پیدایت منم

 

سال ها با جور لیلا ساختی


من کنارت بودم و نشناختی

 

عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یک جا باختم

 

کردمت آوارهء صحرا نشد


گفتم عاقل می شوی اما نشد

 

سوختم در حسرت یک یا ربت


غیر لیلا بر نیامد از لبت

 

روز و شب او را صدا کردی ولی


دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی
در حریم خانه ام در میزنی

 

حال این لیلا که خوارت کرده بود


درس عشقش بیقرارت کرده بود

 

مرد راهش باش تا شاهت کنم


صد چو لیلا کشته در راهت کنم.

 


[ سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1393 ] [ 21:18 ] [ شهراد ]

عاشقی تقصیر یک پیغام نیست


صحبت از آن دانه و این دام نیست


عاشقی یک اتفاق ساده نیست


صحبت از دل بردن و دلداده نیست

عاشقی یک کلبۀویرانه نیست


صحبت از شمع وگل و پروانه نیست


عاشقی تصویر یک پاییز نیست


یک شب سرد و ملال انگیز نیست


عاشقی چیزی برای هدیه نیست


طرح دریا و غروب و گریه نیست


عاشقی یک نامه و نقاشی بیجان


که نیست


عکس قلبی تيرخورده...


قطره های خون میان آن که نیست


عاشقی روییدن یک غنچه در باران که نیست


هرچه می گویند این وآن که نیست


عاشقی تنهای تنها یک تب است


بی تو مردن در سکوت یک شب است

[ جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 17:8 ] [ شهراد ]

ﻧﺎﺯﻧﯿﻦ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﺳﺘﯽ ﺑﻪ ﺩﻝ ﻣﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /

 ﭘﺮﺩﻩ ﯼ ﺧﻠﻮﺕ ﺍﯾﻦ


ﻏﻤﮑﺪﻩ ﺑﺎﻻ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /


ﮐﻨﺞ ﺗﻨﻬﺎﯾﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﯿﺎﻟﯽ ﺧﻮﺵ ﮐﺮﺩ /


ﺧﻮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﺷﺐ ﯾﻠﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /


ﺩﺭﺩ ﺑﯽ ﻋﺸﻘﯽ ﻣﺎ ﺩﯾﺪ ﻭ ﺩﺭﯾﻐﺶ ﺁﻣﺪ /


ﺁﺗﺶ ﺷﻮﻕ ﺩﺭﯾﻦ ﺟﺎﻥ ﺷﮑﯿﺒﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /


ﺧﺮﻣﻦ ﺳﻮﺧﺘﻪ ﯼ ﻣﺎ ﺑﻪ ﭼﻪ ﮐﺎﺭﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺭﺩ /


ﮐﻪ ﭼﻮ ﺑﺮﻕ ﺁﻣﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺧﺸﮏ ﻭ ﺗﺮ ﻣﺎ ﺯﺩ ﻭﺭﻓﺖ /

 ﺭﻓﺖ ﻭ ﺍﺯ ﮔﺮﯾﻪ

ﯼ ﺗﻮﻓﺎﻧﯽ ﺍﻡ ﺍﻧﺪﯾﺸﻪ ﻧﮑﺮﺩ / 

ﭼﻪ ﺩﻟﯽ

ﺩﺍﺷﺖ ﺧﺪﺍﯾﺎ ﮐﻪ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ / 

ﺑُﻮَﺩ ﺁﯾﺎ ﮐﻪ ﺯ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﯼ ﺧﻮﺩ

ﯾﺎﺩ ﮐﻨﺪ ؟ / 

ﺁﻥ ﮐﻪ ﺯﻧﺠﯿﺮ ﺑﻪ ﭘﺎﯼ ﺩﻝ

ﺷﯿﺪﺍ ﺯﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ /

 ﺳﺎﯾﻪ ﺁﻥ ﭼﺸﻢ ﺳﯿﻪ ﺑﺎ ﺗﻮ ﭼﻪ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ ﮐﻪ

ﺩﻭﺵ / 

ﻋﻘﻞ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﻪ ﺻﺤﺮﺍ ﺯﺩ ﻭ

ﺭﻓﺖ...

[ چهارشنبه هفدهم اردیبهشت 1393 ] [ 23:6 ] [ شهراد ]

جهان اردی جهنم بود پیش از آمدن هایت
نمیگنجید در باور شود روزی تو پیدایت

خدا یک شب گل مینا به دست مهر داد و بعد
چکید از آسمان باران به گلبرگ نفس هایت

نسیم از کوچه باغ سبز نامت آمد و رد شد
شمیم گریه ای پیچید در آغوش دنیایت

کشید آن گونه نازت را به روی بوم نقاشی
که حیران ماند حتا خود از آن تصویر زیبایت

پری بانوی من! ای مهردخت روح انگیزم !
مرا بگذار تا دلخوش بمانم غرق رویایت

کسی فکرش نمیکرد اینهمه دیوانه ات باشم
که بعد از قرنها دوری کنم در شعر پیدایت

ستاره در ستاره شمع روشن کرده ام امشب
بیا و فوت کن ای ماه من در جشن فردایت

هر آن شعری که می گویم برای توست بانویم!
تمـــــــــــــام واژه ها ارزانی خاک کف پایت


[ سه شنبه شانزدهم اردیبهشت 1393 ] [ 8:18 ] [ شهراد ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نبردهای زندگی

همیشه !!!

به نفع قویترین ها پایان نمی پذیرد

بلکه دیر یا زود ...

بُرد با آن کسی است

که بُردن را باور دارد
امکانات وب