ﺎﯼ ﺷﻮﺭ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎﺳﺖ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﻝ ﺑﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺯﺩ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﺎﺳﺖ



تاريخ : جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۹۴ | 11:17 | نویسنده : شهراد |
امشب از لطف به دلداری ما آمده ای
خوش قدم باش که بسیار بجا آمده ای
چه عجب یاد حریفان پریشان کردی
لطف کردی که به یاد دل ما آمده ای
تو که در خواب هم از آمدنت بود دریغ
در شگفتم که به ناگاه،جرا آمده ای
سر مهر آمدی از سر مگر ای ترک ختا
یا خطا کردی و ره را به خطا آمده ای
گفته بودی شبی از حالت من می پرسی
شاید اندر پی وعده به وفا آمده ای
کاخ شه را به پشیزی نخرد کلبه ی ما
تا تو ای شاه به دیدار گدا آمده ای
شب و وصل و گله از دوست !دلا یاوه مگو
بخت بد باز تو امشب به صدا آمده ای ؟
امشب ای باد، چو آن زلف چه خوشبو شده ای !
تو هم از کوچه ی معشوقه ی ما آمده ای ؟
سر به پای تو فشانم که صفا آوردی
تا به دلداری این بی سر و پا آمده ای
امشب از لطف به دلداری ما آمده ای
خوش قدم باش که بسیار بجا آمده ای



تاريخ : سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ | 21:20 | نویسنده : شهراد |
ﺳﯿﺪﯼ ﺑﮕﻮ ﺗﺎ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻨﻢ 
ﻓﻘﻂ ﺩﺳﺖ، ﺭﻭی ﻧﻘﻄﻪ ﺿﻌﻔﻢ ﻧﺬﺍﺭ !
ﺳﮑﻮﺗﻢ ﯾﺨﻪ ! ﻣﻦ ﮐﻪ ﮔﻔﺘﻢ ﺑﻬﺖ

ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﮔﺮﻡ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﯿﺎﺭ . . 
ﯾﻪ ﻋﻤﺮﻩ ﻣﺴﯿﺮُ ﻏﻠﻂ ﺍﻭﻣﺪﯾﻢ
ﻭﻟﯽ ﺑﺎﺯﻡ ﺍﺯ ﻋﺸﻖ ﺩﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ
ﮐﻤﯽ " ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ" ﮐﻨﺎﺭﻡ ﺑﻤﻮﻥ !
ﻓﻘﻂ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﻗﺪﻡ ﻣﯽ ﺯﻧﯿﻢ .. 
. ﺑﯿﺎ ﮔﻮﺷﻪ ﯼ ﺳﺮﺩ ﺍﻭﻥ ﮐﺎﻓﻪ ﻭ
ﺑﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺳﺮﺩﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﻡ، 
ﺑﺨﻨﺪ ﺑﯿﺎ ﭼﻨﺪ ﺳﺎﻋﺖ ﺗﻈﺎﻫﺮ ﮐﻨﯿﻢ
ﻣﺚِ ﻋﺸﻖِ ﺳﺎﻻﯼ ﻫﺸﺘﺎﺩ ﻭ ﭼﻨﺪ ...
ﺑﻠﯿﺘﺖ ﺭﻭ ﺑﺮﺩﺍﺭ ! ﻭﻗﺘﺶ ﺷﺪﻩ !
ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻈﯽ : ﺑﺎ ﺍﺷﺎﺭﺍﺕِ ﺳﺮ ...
ﻭﺍﺳﻪ ﺯﻧﺪﻩ ﻣﻮﻧﺪﻥ ﺗﻮﯼ ﻋﺼﺮ ﯾﺦ،
ﻟﺒﺎﺳﺎﯼ ﮔﺮﻡِ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺒ



تاريخ : جمعه پانزدهم آبان ۱۳۹۴ | 19:23 | نویسنده : شهراد |
ده سال بعد از حال این روزام

 

با کافـه هـای بــی تو درگیرم

گفتم جهان بی تو یعنی مرگ

ده سال ِ رفتــی و نمی میرم

ده سال بعد از حال این روزام

تو تــوی آغـــوش یکی خوابی

من گفتم و دکتر موافق نیست

تو بهتـــر از قرصـــای اعصابــی

ده سال بعـــد از حــال این روزام

من چهل سالم می شه و تنهام

با حوصـــله  ،قرمز، سفید ، آبی

رنگین کمون می سازم از قرصام

می ترسم از هر چی که جا مونده

از ریمل ِ با گریـــه هـــــــا جـــــاری

از سایه روشن های بعد از ظهر

از شوهری کـــه دوستش داری

گرم ِ هم آغوشی و لبخندین

توُ بستر ِ بـــی تابتون تا صبح

تکلیف تنهـاییــم روشن بود

مثل چراغ ِ خوابتون تا صبح

ده سال ِ که لب هام و می بندم

با بوسه هــــای تلـــخ هر جایـی

ده سال ِ وقتی شعر می خونم

لبخند ِ روی صندلــــی هــایــی

یه عمر بعد از حال این روزام

یـــه پیرمردم توی ِ یـــه کافه

بارون دلم می خواد ،هوا اما

مثل موهای دخترت صـــافه



تاريخ : دوشنبه ششم مهر ۱۳۹۴ | 12:4 | نویسنده : شهراد |
 

در جهانِ تهی از عشق نمی مانم چون
در جهانِ تهی از عشق نمی باید زیست

 

دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه
معنی "مرگ"و "جدایی" به یقین هر دو یکیست



تاريخ : شنبه چهارم مهر ۱۳۹۴ | 12:20 | نویسنده : شهراد |
حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند
ما بدان مقصد عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نهد لطف شما گامی چند
چون می از خم به سبو رفت و گل افکند نقاب
فرصت عیش نگه دار و بزن جامی چند
قند آمیخته با گل نه علاج دل ماست
بوسه‌ای چند برآمیز به دشنامی چند
زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر
تا خرابت نکند صحبت بدنامی چند
عیب می جمله چو گفتی هنرش نیز بگو
نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند
ای گدایان خرابات خدا یار شماست
چشم انعام مدارید ز انعامی چند
پیر میخانه چه خوش گفت به دردی کش خویش
که مگو حال دل سوخته با خامی چند
حافظ از شوق رخ مهر فروغ تو بسوخت
کامگارا نظری کن سوی ناکامی چند



تاريخ : جمعه سوم مهر ۱۳۹۴ | 20:33 | نویسنده : شهراد |
عقربه ها نیامدنت را تکرار می کنند و
زمان مانند دردی بر تنم جاری می شود
عادت نکرده ام به نبودنت
و تو سخت به ثانیه هایم چسبیده ای یار موافــــــــــــــــق...!



تاريخ : جمعه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۴ | 0:25 | نویسنده : شهراد |
بی سبب نیست زمین سینه ی پر پر دارد
به خدا چشم تو یک فاجعه در بر دارد
با نسیم سحری شعله نکش می ترسم
کلبه ی حوصله ی شهر ترک بردارد
گر چه از بودن با تو تن ِ من می لرزد
فکر تو خواب و خیالی ست که در سر دارد
بوی خوش می وزد از سینه ی عطرآگینت
دل ِمن میل به دروازه ی قمصر دارد
یا به آتش بکش و یا به دلم راه بده
کوچه ی چشم تو یک مشت ستمگر دارد
فاصله درد عجیبی ست میان ِ من و تو ...
عابری در قفس تنگ ، کبوتر دارد
گرچه تشویش دل و دین مرا سوزانده ....
پدر عشق بسوزد .......به تو باور دارد ..



تاريخ : پنجشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۴ | 1:8 | نویسنده : شهراد |
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ ...
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻃﻮﻓﺎﻥ ﺯﺩﻩﯼ ﺩﺷﺖ ﺟﻨﻮﻧﻢ
ﺻﯿﺪ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻢ
ﺗﻮ ﭼﻪ ﺳﺎﻥ ﻣﯽﮔﺬﺭﯼ ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻧﺪﻭﻩ ﺩﺭﻭﻧﻢ؟
*
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﮐﻮﭼﻪ ﮔﺬﺭ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﺑﯽ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺷﻬﺮ ﺳﻔﺮ ﮐﺮﺩﯼ ﻭ ﺭﻓﺘﯽ
ﻗﻄﺮﻩﺍﯼ ﺍﺷﮏ ﺩﺭﺧﺸﯿﺪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺳﯿﺎﻫﻢ
ﺗﺎ ﺧﻢ ﮐﻮﭼﻪ ﺑﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺗﻮ ﻟﻐﺰﯾﺪ ﻧﮕﺎﻫﻢ
ﺗﻮ ﻧﺪﯾﺪﯼ .
ﻧﮕﻬﺖ ﻫﯿﭻ ﻧﯿﻔﺘﺎﺩ ﺑﻪ ﺭﺍﻫﯽ ﮐﻪ ﮔﺬﺷﺘﯽ
ﭼﻮﻥ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺒﺴﺘﻢ،
ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﭘﺎﯼ ﻧﺸﺴﺘﻢ
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺯﻟﺰﻟﻪ ﺍﻣﺪ،
ﮔﻮﯾﯿﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺖ ﺳﺮ ﻣﻦ
*
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺩﺭ ﻫﻤﻪﯼ ﺷﻬﺮ ﻏﺮﯾﺒﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﮐﺲ ﻧﺸﻨﻮﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻝ ﺑﺸﮑﺴﺘﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ
ﺑﺮﻧﺨﯿﺰﺩ ﺩﮔﺮ ﺍﺯ ﻣﺮﻏﮏ ﭘﺮﺑﺴﺘﻪ ﻧﻮﺍﯾﯽ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩﯼ
ﺗﻮ ﻫﻤﻪ ﺷﻌﺮ ﻭ ﺳﺮﻭﺩﯼ
ﭼﻪ ﮔﺮﯾﺰﯼ ﺯ ﺑﺮ ﻣﻦ؟
ﮐﻪ ﺯ ﮐﻮﯾﺖ ﻧﮕﺮﯾﺰﻡ
ﮔﺮ ﺑﻤﯿﺮﻡ ﺯ ﻏﻢ ﺩﻝ،
ﺑﻪ ﺗﻮ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺴﺘﯿﺰﻡ
ﻣﻦ ﻭ ﯾﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺟﺪﺍﯾﯽ؟
ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ ﻧﺘﻮﺍﻧﻢ
ﺑﯽ ﺗﻮ ﻣﻦ ﺯﻧﺪﻩ ﻧﻤﺎﻧﻢ



تاريخ : دوشنبه یکم تیر ۱۳۹۴ | 17:14 | نویسنده : شهراد |
امشب از شب های  تنهاییست رحمی کن بیا ...



تاريخ : جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ | 18:1 | نویسنده : شهراد |
لحظه تلخ جدایی
سردیِ دستامو حسرت
جاده های بی عبورو
کوچه ی تاریک و بن بست
یه مسافر غریبه
تو غروب سردِ پاییز
توی یه عصر دلگیر
سکوتِ ثانیه لبریز
منو تنهایی و خلوت ، دفتر سفید کاهی
شروع یه شعر تازه ، واژه تلخ جدایی
دوباره فصل خزون و باور کوچ پرستو
دوباره شب گریه های روزگار پر هیاهو
 منو تو دلت صدا کن
من همیشه پا به پاتم
من رفیق کوی عشقم
من رفیق همه راهتم
با تو من چشمه ی نورم
بی تو سرد و سوتو کورم
اگه تو نباشی پیشم مثل یه زنده به گورم
تو بلندی مثل یلدا
تو امیدی مثل فردا
تو مثل لحظه ی ناب یه غروبی لب دریا
تو که چشمای سیاهت چیزی از شب کم نداره
جلوی زیبایی تو حتی ماه هم کم میاره



تاريخ : چهارشنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۴ | 14:33 | نویسنده : شهراد |

زخم ها بسیار اما نوش داروها کم است
دل که می گیرد تمام سحر و جادوها کم است
هر نسیمی با خودش بوی تو را آورده است

بادها فهمیده اند اعجاز شب بوها کم است
تا تو لب وا می کنی زنبورها کل می کشند
هر چه می ریزی عسل در جام کندوها کم است
بیشتر از من طلب کن عشق! من آماده ام
خواهش پرواز کردن از پرستوها کم است
از سمرقند و بخارا می شود آسان گذشت
دیگر این بخشش برای خال هندوها کم است
عاشقم یعنی برای وصف و حال و روز من
هر چه فال خواجه و دیوان خواجوها کم است
من همین امروز با فردا به جنگل می زنم
جرات دیوانگی در شهر ترسوها کم است!



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 15:35 | نویسنده : شهراد |

چه بگویم 
سخنی نیست میان من و تو
جای عاشق شدنی نیست 

میان من و تو

آن قدر 
درد کشیدیم که یعقوب 
شدیم
مژده ی پیرهنی نیست میان من و تو

سال ها می شود 
از رفتن تو می گذرد
خبر از
آمدنی نیست میان من و تو 

آن قدر دوست نبودیم 
که 
دشمن باشیم
دشمنی با تو منی، نیست میان من وتو

خواستم 
با تو بگویم 
که دلم گفت:
بگو...
چه بگویم 
سخنی نیست میان من و تو



تاريخ : شنبه بیست و سوم اسفند ۱۳۹۳ | 15:32 | نویسنده : شهراد |
ای اثر بخش ترین نسخه ی عطاری ها


علت و حادثه ی شب همه بیداری ها


تنگ مینای لبت خاصیت مستی بخش


معجزات نفست عیسوی و هستی بخش


چه بجای آمده وصف هنرت،... سنجیده


مثل سعدی به سخن تاج فرح بخشیده


فاتح قلعه ی بی فاتح قلبم هستی


ضامن معتبر شاکله ی بد مستی



تاريخ : شنبه یازدهم بهمن ۱۳۹۳ | 23:42 | نویسنده : شهراد |

جیره سیگارم را بدهید،، در من

تیمارستانی قصد شورش دارد...!!!

 

 

 

 
 


تاريخ : جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ | 0:21 | نویسنده : شهراد |

بـــر مستی من حد ِ ســزاوار زدند


با شک و یقین ، تهمت بســیار زدند


حلاج شدم ... ولی به کفرم سوگند

a
دلتنگ تــو بودم که مــــرا دار زدند

 

 

 

 
 


تاريخ : جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ | 0:19 | نویسنده : شهراد |
میخواهم زندگی را
در میان بوسه هایت
آغاز کــــــنم،
و پرنده دلــــــــم را
در آسمانِ آغوشت
پرواز دهــــم،
پروازی بی حذر!
به خدایِ عشق سوگند،
که در این هم آمیزی،
رستـــــــگار میشوم، یارِ موافق!!!!



تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 15:24 | نویسنده : شهراد |
من همان دم كه وضو ساختم از چشمه عشق
چار تكــــــــبير زدم يك سره بر هر چه كه هست

مــــِـــى بده تا دهــــــــمت آگهى از سر قـــــــضا
كه به روى كه شــدم عاشق و از بوى كه مست

به جز آن نرگــــس مستانه كه چشمـش مرساد
زير اين تارم فــــيروزه كسى خوش ننشســــــت



تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 15:23 | نویسنده : شهراد |
و بیگاه لب پنجره ی خاطره ام می آیی

دیدنت...حتی از دور

               آب بر آتش دل می پاشد

آنقدر تشنه ی دیدار توام

             که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم

و دل من به نگاهی از دور

      طفلکی میسازد

ای قدیمی ای خوب

                          تو مرا یاد کنی یا نکنی

                            من به یادت هستم

          من صمیمانه به یادت هستم

دائم از خنده لبانت لبریز

    دامنت پرگل باد



تاريخ : شنبه بیستم دی ۱۳۹۳ | 15:18 | نویسنده : شهراد |

می سوزم و می میرم وجان می گیرم


با این همه هر بارزبان می گیرم


در خانه من پنجره ها می میرند


بر زیر و بم باغ قلم می گیرند


این پنجره تصویر خیالی دارد


در خانه من مرگ توالی دارد


در خانه من سقف فرو ریختنی است


آغاز نکن این الک آویختنی است


بعد از تو جهان دگری ساخته ام


آتش به دهان خانه انداخته ام


بعد از تو خدا خانه نشینم نکند


دستان دعا بدتر از اینم نکند


من پای بدی های خودم می مانم


من پای بدی های توهم می مانم..




تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 12:30 | نویسنده : شهراد |
ای تف به جهان تا ابد غم بودن


ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن


دست از شب و روز گریه بردار گلم


با پای خودم می روم این بار گلم



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 12:23 | نویسنده : شهراد |

از تبار خروش و طغیان بود

رشته آتشفشان بر موهاش

چشمهایش عصاره ی خورشید

زیررنگین کمان ابروهاش

باصدایش ترانه هایم را

یک به یک رو به راه می کردم

مرده ی دست پاچه ای بودم

تا به چشمش نگاه می کردم

بدنش راچگونه باید گفت

ساده نیست آنچه در سرم دارم

من که در وصف یک سر انگشتش

یک لغت نامه واژه کم دارم


تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 12:22 | نویسنده : شهراد |

زندگی اتفاق خوبی بود

آخرش با نگاه بهتر شد

چشمهایت همیشه یادم هست

هر نگاهی به مرگ منجر شد...


تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 12:19 | نویسنده : شهراد |
مثل دوران خاله بازی بود


مثل یک مرد مرده خوانده شدم


ای خدای تمام شیطانها


از بهشتی بزرگ رانده شدم



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 12:18 | نویسنده : شهراد |
دور تا دورم ابر مشکوکی است

جبهه های هوای تنهایی

فصل فصلم هجوم آبانهاست

تف به جغرافیای تنهایی...


تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 12:16 | نویسنده : شهراد |

و فعل در مشت ماست


و " عشقم کشیده است"


نوشته ما بوده است پیش از الواح ِ گلین حمورابی.


با هر چهره یی در آینه جلوه کنی


کلمات چنان شطرنجی ات می کنند،


که بین شاه وُ فیل و سرباز در می مانی.


اصلن مشت ِما فعل است.


تو هم اگر به عشقم کشیده رسیدی


قواعد شطرنج را دو باره بنویس


و به تن ِ سربازهایت


لباس ِ شوالیه ها را بپوشان!



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۲ | 12:14 | نویسنده : شهراد |

دوست دارم که تو را دوست بدارم، به تو چه 

بی تو هر ثانیه ای را بشمارم، به تو چه


عشق من میکشد این گونه پلنگت باشم 

دل به مهتاب تو هر شب بسپارم، به تو چه


مست در آینه پلکی بزن، انگور بریز 

من که بی جرعه ی چشم تو خمارم به تو چه


دل من هرچقدر تنگ تو باشد باشد 

به درک اینهمه بی صبر و قرارم، به تو چه


بوسه از سیب لبت قند خیالم شد باز 

نیوتن هستم و افتاده فشارم، به تو چه


چه بخاهی چه نخاهی همه ی من شده ای 

همه ی زندگی و دار و ندارم، به تو چه


تو که یک بار به من شانه ندادی هرگز 

روی دیوار اگر سر بگذارم به تو چه


تو به دیوانگی ام هرچه دلت خاست بخند 

من اگر گریه کنم اشک ببارم به تو چه


دلخوش زندگی ات هستی و یارت، خب باش 

گیرم اصلن که کسی جز تو ندارم به تو چه


اصلن این گونه دلم خاسته، عیبی دارد؟ 

لب اگر بر لب عکست بگذارم به تو چه


دیر یا زود به عشق تو فرو خاهم ریخت 

می برد باد از این شهر، غبارم به تو چه


لب فرو بستم و یک عمر نگفتم حرفی 

جز همین شعر که بر سنگ مزارم.. به تو چه



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 20:33 | نویسنده : شهراد |
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد ؟!


عشق است و همین لذت دیدار و دگر هیچ...


حکیم شفائی



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 20:30 | نویسنده : شهراد |

آمدی گریه کنی شعر بخانی بروی

نامه ای خیس به دستم برسانی بروی

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود

قصدت این بود از اول که نمانی بروی

خاستی جاذبه ات را به رخ من بکشی

شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی


جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی

تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

بس ش اینهمه دیوانه ی ماهت بودم؟

دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود

خاستی عین قضات همه/دانی بروی

چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!

باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

باشد این جان من این تو، بکشم راحت باش

ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی


تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 20:28 | نویسنده : شهراد |

شبهای سیاهچاله ای، بی رحم 


همه خنده های نور و خاطرات روشن را میبلعد


یک پوچی ناخوانده 


در سرسرای وجود قهقهه میزند؛ 


میلرزند 


آینه های پر از چشم های خالی ...


خیال ، دزدکی ، آمد ، برد 


اشکهای تیله ای ام را 


کی صبح شد؟ 


من هنوز شب را تمام نکرده ام 


خورشید افسانه است ...



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۲ | 20:25 | نویسنده : شهراد |