X
تبلیغات
شهراد Shahrad

مرا بازیچه‌ خود ساخت چون موسی که دریا را 


فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را


نسیم مست وقتی بوی گل می‌داد حس کردم


که این دیوانه پرپر می‌کند یک روز گل‌ها را


خیانت قصه‌ی تلخی است اما از که می‌نالم؟


خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را


خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست


چه آسان ننگ می‌خوانند نیرنگ زلیخا را


کسی را تاب دیدار سرِ زلف پریشان نیست


چرا آشفته می‌خواهی خدایا خاطر ما را


نمی‌دانم چه افسونی گریبان‌گیر مجنون است


که وحشی می‌کند چشمانش‌آهوهای صحرا را


چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی


فقط با پاسخت پیچیده‌تر کردی معما را



تاريخ : شنبه بیست و سوم فروردین 1393 | 13:40 | نویسنده : شهراد |
دست منو بگير که داره اينجا

فرو ميره تنم ميون مرداب


ببين که تو چشاي بي قرارم


نگاه خواهشه بسوي مهتاب

دست منو بگير ه داره اينجا


پرنده بودنو ازم مي گيره


تو آسموني ميدوني پرنده


بدون پر زدن چقدر حقيره

من و پريدن و رهايي تن


يه قصه نيست اگرچه آسموني


اسارتو ميون دست مرداب


غريبيه پرندرو مي دوني



براي باور شب شکستم


دلم رضا نمي ده پر اميده


به گوش هر ستاره ي نگاهت


صداي جون سپردنم رسيده


بيا به يمن دلسپاري من


حقارتو بريز تو چشم مرداب


نشون بده که مي تونه پرنده


بگيره پر به سوي برج مهتاب



تاريخ : دوشنبه هجدهم فروردین 1393 | 11:26 | نویسنده : شهراد |
زندگي يعني چه؟ يعني آرزو كم داشتن
چون قناعت پيشگان روح مكرم داشتن
جامهي زيبا بر اندام شرف آراستن
غير لفظ آدمي معناي آدم داشتن
قطره ي اشكي به شبهاي عبادت ريختن
بر نگين گونه ها الماس شبنم داشتن
نيمشب ها گردشي مستانه در باغ نياز
پاكي عيسي گزيدن عطر مريم داشتن
با صفاي دل ستردن اشك بي تاب يتيم
در مقام كعبه چشمي هم به زمزم داشتن
تا برآيد عطر مستي از دل جام نشاط
در گلاب شادماني شربت غم داشتن
مهتر رمز بزرگي در بشر داني كه چيست
مردم محتاج را بر خود مقدم داشتن



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 11:47 | نویسنده : شهراد |

عشق من! بگذار تا راحت فراموشت کنم


در میان این شب تاریک، خاموشت کنم



دست بردار از سر عریانی بغضم، بس است


نه نمیخاهم که هق هق، آسمان پوشت کنم



جرعه جرعه زهر مارم شد تمام زندگی


شوکران هستی چه اصراری که هی نوشت کنم




تا ابد دلتنگ می گیرم خودم را در بغل


نیستم گستاخ دیگر فکر آغوشت کنم



میروم از آتشت سودابه، بیرون روسپید


بهتر از آن است که خود را سیاووشت کنم


گرچه دل کندن همان مرگ است ناچارم ولی


در شب جشن تولد، شمع خاموشت کنم



تاريخ : جمعه پانزدهم فروردین 1393 | 11:45 | نویسنده : شهراد |
باد بُر زد گیسوانت، باز دل دل میکنی 

دزدکی داری نگاهی به مقابل میکنی

من سرم را زیر می اندازم و تو عاقبت 

حکم بازی را به نام حضرت دل میکنی

میزنی چشمک به من یعنی چه خالی بهتر است 

از خط و خالت مگر بهتر چه حاصل میکنی؟

آه اگر لازم شود هر آس، آس و پاس توست 

نقشه اش را با فقط یک خنده باطل میکنی

ای فدای بی بی ات پنجاه و یک برگی که ریخت 

شاه را با تخت و تاجش غرق مشکل میکنی

خشت می اندازی و هر خشتی از این خانه را 

از خودت آیینه در آیینه خوش/گل میکنی

یک دولوی ناز تو کافی ست تا شب بشکند 

ماه را دلبسته ی شکل و شمایل میکنی

آخرین برگم شب پاییز می افتد به خاک 

دست خود را با همین یک برگ، کامل میکنی

میشود بازی تمام و باز بازی میخورم 

در شلوغی جهان دست مرا ول میکنی

عشق در فتوای چشمانت حرام شرعی است 

دلبری را رد به توضیح المسائل میکنی

میروی و کوچه ها آغوش بارت میکنند 

درد را چاقو خور هرچه اراذل میکنی

راست میگویی نباید دلخوش مهرت شوم 

کی من ِ دیوانه را با بوسه عاقل میکنی

هر کجا حرف از من و عشق تو و این شعرهاست 

باز هم "شهراد" را نقل محافل میکنی



تاريخ : یکشنبه دهم فروردین 1393 | 12:30 | نویسنده : شهراد |
مو پریشان میکنی در باد.. بابا بیخیال


می سپاری دل به باداباد.. بابا بیخیال



دلربایی میکنی با چرخشی در آینه


رقص میگیری چه شاد شاد.. بابا بیخیال



قد و بالا بیستون.. شبدیز مو.. شیرین لبت


پلکهایت تیشه ی فرهاد.. بابا بیخیال



شهر کشته مرده ات با یک مژه برهم زدن


چشمهایت باز هم جلاد.. بابا بیخیال



در حسادت هرچه آیینه ترک برداشت باز


تکه تکه بر زمین افتاد.. بابا بیخیال



اینهمه در زیر آوار تو ماندم بس نبود؟


من خرابم خانه ات آباد ! بابا بیخیال



با هزار و یک شبت دیوانه ام کردی بس است


شهرزاد قصه ی بغداد ! بابا بیخیال



هی نیا در شعرهایم اینهمه دلبر نشو


دست بردار از سر شهراد.. بابا بیخیال



تاريخ : دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 | 13:25 | نویسنده : شهراد |
من ناز نمیکشم دلت خاست برو 


کج کج نکنم نگاه و یکراست برو



هرجور که مایلی بزن قید مرا

 


هرچند دلم یکه و تنهاست، برو



دیگر نکشم منت مهتابت را


 

تاریکی از این به بعد زیباست، برو



خودخاهی و در فکر خودت هستی بس 



پس خاهش و التماس، بیجاست، برو




روراست بگویم نه من آن مجنونم


 

نه در سر تو هوای لیلاست، برو



یک لحظه نگاه هم نکن پشت سرت

 


در روی تو و خاطره ها واست برو



از اول کار، اشتباه از من بود


 

آری همه از ماست که بر ماست، برو


بی معرفتی ولی ندارم گله ای


 

این رسم همیشه های دنیاست، برو



یک روز که دلتنگ شدی میفهمی


 

حسرت "تو"ی هرگز نشده "ما"ست، برو..



تاريخ : جمعه بیست و سوم اسفند 1392 | 22:30 | نویسنده : شهراد |
زودتر از مـــــن بمــــــــير

يکـ کم زودتر از مــــــــــن ،

تا تو اونــی نباشـــی که مجبور است راه ِ خانه را 

تنهــــــــــــــا برگـــردد ...



تاريخ : دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 | 20:33 | نویسنده : شهراد |


بیا ای مرگ امشب راحتم کن سخت دلگیرم


ملول از ننگ هستی هستم و از زندگی سیرم


اگرجان از تن انسان چو بیرون رفت میمیرد


ندارم جانی اندر تن چرا آخر نمیمیرم


گریزانی چرا ای مرگ ای صیاد دام افکن


شکارآمد به پای خود چه غم داری بزن تیرم


بیا دستم به دامان تو دستم را بگیر امشب


وگرنه انتقام زندگی را از تو می‌گیرم


بیا و دست بردار ای فلک از بازی جانم


ورق برگشت بازنده تویی در دور تقدیرم


اگرچه عمر کوتاهم برای عاشقی کم بود


بیا ای زندگی بگذر دم آخر ز تقصیرم



تاريخ : دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 20:4 | نویسنده : شهراد |

آتش دوزخ باشد


شراب باشد


تو کنار من باشی‌


و شیطانی که گولمان بزند....


شب که شد


از بام جهنم خودمان


بهشت دیگران را می‌‌بینیم....



تاريخ : دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 | 19:58 | نویسنده : شهراد |

تو غلط میکنی این گونه دل از ما ببری

سر خود آینه را غرق تماشا ببری


مرده شور من ِ عاشق که تو را میخاهم

گور بابای دلی را که به اغوا ببری


چه کسی داد اجازه که کنی مجنونم؟

به چه حقی مثلن شهرت لیلا ببری؟


به من اصلن چه که مهتابی و موی تو بلند

چه کسی گفته مرا تا شب یلدا ببری؟


بخورد توی سرم پیک سلامت بادت

آه از دست شرابی که تو بالا ببری


زهر مار و عسل، از روی لبم لب بردار

بیخودی بوسه به کندوی عسلها ببری


کبک کوهی خرامان! سر جایت بتمرگ

هی نخاه اینهمه صیاد به صحرا ببری


آخرین بار ِ تو باشد که میایی در خاب

بعد از این پلک نبندم که به رویا ببری


لعنتی! عمر مگر از سر راه آوردم

که همه وعده ی امروز به فردا ببری


این غزل مال تو، وردار و از اینجا گم شو

به درک با خودت آن را نبری یا ببری






تاريخ : شنبه سوم اسفند 1392 | 21:0 | نویسنده : شهراد |

می سوزم و می میرم وجان می گیرم


با این همه هر بارزبان می گیرم


در خانه من پنجره ها می میرند


بر زیر و بم باغ قلم می گیرند


این پنجره تصویر خیالی دارد


در خانه من مرگ توالی دارد


در خانه من سقف فرو ریختنی است


آغاز نکن این الک آویختنی است


بعد از تو جهان دگری ساخته ام


آتش به دهان خانه انداخته ام


بعد از تو خدا خانه نشینم نکند


دستان دعا بدتر از اینم نکند


من پای بدی های خودم می مانم


من پای بدی های توهم می مانم..




تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:30 | نویسنده : شهراد |
ای تف به جهان تا ابد غم بودن


ای مرگ بر این ساعت بی هم بودن


دست از شب و روز گریه بردار گلم


با پای خودم می روم این بار گلم



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:23 | نویسنده : شهراد |

از تبار خروش و طغیان بود

رشته آتشفشان بر موهاش

چشمهایش عصاره ی خورشید

زیررنگین کمان ابروهاش

باصدایش ترانه هایم را

یک به یک رو به راه می کردم

مرده ی دست پاچه ای بودم

تا به چشمش نگاه می کردم

بدنش راچگونه باید گفت

ساده نیست آنچه در سرم دارم

من که در وصف یک سر انگشتش

یک لغت نامه واژه کم دارم


تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:22 | نویسنده : شهراد |

زندگی اتفاق خوبی بود

آخرش با نگاه بهتر شد

چشمهایت همیشه یادم هست

هر نگاهی به مرگ منجر شد...


تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:19 | نویسنده : شهراد |
مثل دوران خاله بازی بود


مثل یک مرد مرده خوانده شدم


ای خدای تمام شیطانها


از بهشتی بزرگ رانده شدم



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:18 | نویسنده : شهراد |
دور تا دورم ابر مشکوکی است

جبهه های هوای تنهایی

فصل فصلم هجوم آبانهاست

تف به جغرافیای تنهایی...


تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:16 | نویسنده : شهراد |

و فعل در مشت ماست


و " عشقم کشیده است"


نوشته ما بوده است پیش از الواح ِ گلین حمورابی.


با هر چهره یی در آینه جلوه کنی


کلمات چنان شطرنجی ات می کنند،


که بین شاه وُ فیل و سرباز در می مانی.


اصلن مشت ِما فعل است.


تو هم اگر به عشقم کشیده رسیدی


قواعد شطرنج را دو باره بنویس


و به تن ِ سربازهایت


لباس ِ شوالیه ها را بپوشان!



تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 12:14 | نویسنده : شهراد |

دوست دارم که تو را دوست بدارم، به تو چه 

بی تو هر ثانیه ای را بشمارم، به تو چه


عشق من میکشد این گونه پلنگت باشم 

دل به مهتاب تو هر شب بسپارم، به تو چه


مست در آینه پلکی بزن، انگور بریز 

من که بی جرعه ی چشم تو خمارم به تو چه


دل من هرچقدر تنگ تو باشد باشد 

به درک اینهمه بی صبر و قرارم، به تو چه


بوسه از سیب لبت قند خیالم شد باز 

نیوتن هستم و افتاده فشارم، به تو چه


چه بخاهی چه نخاهی همه ی من شده ای 

همه ی زندگی و دار و ندارم، به تو چه


تو که یک بار به من شانه ندادی هرگز 

روی دیوار اگر سر بگذارم به تو چه


تو به دیوانگی ام هرچه دلت خاست بخند 

من اگر گریه کنم اشک ببارم به تو چه


دلخوش زندگی ات هستی و یارت، خب باش 

گیرم اصلن که کسی جز تو ندارم به تو چه


اصلن این گونه دلم خاسته، عیبی دارد؟ 

لب اگر بر لب عکست بگذارم به تو چه


دیر یا زود به عشق تو فرو خاهم ریخت 

می برد باد از این شهر، غبارم به تو چه


لب فرو بستم و یک عمر نگفتم حرفی 

جز همین شعر که بر سنگ مزارم.. به تو چه



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:33 | نویسنده : شهراد |
آن عشق که در پرده بماند به چه ارزد ؟!


عشق است و همین لذت دیدار و دگر هیچ...


حکیم شفائی



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:30 | نویسنده : شهراد |

آمدی گریه کنی شعر بخانی بروی

نامه ای خیس به دستم برسانی بروی

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود

قصدت این بود از اول که نمانی بروی

خاستی جاذبه ات را به رخ من بکشی

شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی


جای این قهوه ی فنجان که به آن لب نزدی

تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

بس ش اینهمه دیوانه ی ماهت بودم؟

دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی؟

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود

خاستی عین قضات همه/دانی بروی

چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه!

باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

باشد این جان من این تو، بکشم راحت باش

ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی


تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:28 | نویسنده : شهراد |

شبهای سیاهچاله ای، بی رحم 


همه خنده های نور و خاطرات روشن را میبلعد


یک پوچی ناخوانده 


در سرسرای وجود قهقهه میزند؛ 


میلرزند 


آینه های پر از چشم های خالی ...


خیال ، دزدکی ، آمد ، برد 


اشکهای تیله ای ام را 


کی صبح شد؟ 


من هنوز شب را تمام نکرده ام 


خورشید افسانه است ...



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:25 | نویسنده : شهراد |
روز ميلاد تو باز

مثل همواره خدا حاضر بود

آسمان جشن گرفت

ابرها مژده ديدار تو را مي دادند

رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد

طبل آغاز تو را مي كوبيد

برق آغاز تو را مي تابيد

مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت


آنسوي پيله ي مه


ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست


درجهان از قدم مهر تو مهماني شد


شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت


واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند....


مجتبي كاشاني



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:24 | نویسنده : شهراد |
چمدان دست تو و ترس به چشمان من است


این غم انگیزترین حالت غمگین شدن است


قبل رفتن دو سه خط فحش بده،داد بکش


هی تکانم بده،نفرین کن و فریاد بکش


قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم


طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم


مثل سیگار،خطرناک ترین دودم باش


شعله آغوش کنم حضرت نمرودم باش


مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن


هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن


مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز


مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز


من خرابم بنشین،زحمت آوار نکش



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:22 | نویسنده : شهراد |

..."دوستت دارم " . 

تو شوخی می کردی و من به جد گرفته ام.

بزرگترین اشتباهمان همین بود .

کاش دهن مرا گل (gel) و دهن تو را گل (gol) مي گرفتند .

نمیدانم تو فرشته ای یا این دو فرشته نشسته بر شانه ام ؟!

که انگار قسم خورده اند هرگز تنهایم نگذارند .

هیاهوی غریبی دارد ابتدای فراموشی .

می دانی پتیاره های شهر ، گرد کدام خاصیت ما می چرخند؟

بماند ، بگذار بماند ، در دل من و این هم از همان مجموعه حرفهای ناگفته باشد ، که زیر خاکستر ی موهای من آهسته سپید خواهند شد

 . ...


تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:20 | نویسنده : شهراد |

اين عشق خيال كرده من بيكارم 


يا مثل خودش حوصله ناز كشيدن دارم


اي عشق تو را به خير و ما را به درك

 

گور پدر ضمختي اشعارم....



تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:17 | نویسنده : شهراد |

منتظر یک شب طوفانی ام

در به در ساعت ویرانی ام

پای خودم داغ پشیمانی ام

مثل خودت درد خیابانی ام

"با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام"

مرد فرو رفته در آیینه کیست ؟

تا که مرا دید به حالم گریست

ساعت خوابیده حواسش به چیست ؟

مردن تدریجی اگر زندگی ست

"طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام"


تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:15 | نویسنده : شهراد |
زندگی کن در من ای ویروس ِ عشق


تا تو را درمان نباشد روزگاری زنده ام




تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 20:8 | نویسنده : شهراد |
سر ساعت قرار بیقراری را نمیفهمی 


دری وامانده و چشم انتظاری را نمیفهمی



شده یک ثانیه یک قرن بر تو بگذرد؟ هرگز

 

تو اصلن معنی لحظه شماری را نمیفهمی



هزارن حرف دارد خاطره با هر نگاه خود 


سکوت عکس های یادگاری را نمی فهمی



سرم بر شانه ی دیوار مثل هر شب دیگر

 

دلیل گریه ی بی اختیاری را نمیفهمی



همیشه سنگ هستی شور دریا در تو پیدا نیست

 

صدای شر شر یک رود جاری را نمیفهمی



صدای "آی آدمها" میاید "یک نفر در آب.."

 

تو بر ساحل نشسته دست یاری را نمیفهمی



زمین خورده ترک برداشته دلتنگی محضم 


هق و هق های یک بغض اناری را نمیفهمی



تمام روح و جانم درد دارد... درد یعنی چه؟! 


به خود پیچیدن از یک زخم کاری را نمیفهمی



تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن 1392 | 23:30 | نویسنده : شهراد |

....از مرگِ تو جز درد مگر می ماند

جز واژه ی برگرد مگر می ماند

این ها همه کم لطفی ِ دنیاست عزیز

این شهر مرا با تو نمی خواست عزیز

ای تُف به جهانِ تا ابد غم بودن

ای مرگ بر این ساعتِ بی هم بودن....



تاريخ : دوشنبه هفتم بهمن 1392 | 23:23 | نویسنده : شهراد |